...

هر چند بار هم که مرده باشی در دلم، هنوز می بینمت، نشانه هایت را هر جا که می روم، گاهی کنار خیابان، گاهی در کوچه زمرد، گاهی در کابوس های شبانه ام. خودت را دیده ام حتی، از روبرویم رد شده ای و رفته ای بی آنکه ببینی ام، پشت فرمان  ماشین دیده امت که از خیابان روبرویی با سرعت می گذشتی، یا در رستوران که با زنی گپ می زدی. دکتر گفت این علایم یک سوگواری است، زمان می برد تا آرام بگیری، گاهی فقط چند ماه و گاهی هم شاید سالها.  گفتم می ترسم، از این من که نه چشم بر هم می گذارد نه غذا از گلویش پایین می رود نه دیگر انگیزه ای برای نفس کشیدن پیدا می کند. گفت آدمی ناسلامتی! آدم احساس دارد، اگر اینطور نبودی آنوقت عجیب بود. 

ماه ها گذشت و این سالها هم از پی هم. تو یک بار مردی و در دلِ‌ منِ سوگوار هزار بار دیگر به مرگ محکوم شدی به جرم مردن زود هنگامت. تو شدی بزرگترین درد زندگی ام، من شدم نا بخشودنی ترین گناه خویشتن. تو شدی شبح سرگردان روزهای خاکستری تنهایی ام، من شدم دست نوازشی که گهگاه بر سر خویش می کشید تا آرام گیرد. من هنوز هم تو را می بینم، شکسته تر از قبل شاید، افسرده تر از کابوسهایم حتی. و تو، حتی نمیدانم به کدام گورستان به خاک شدی، شاید سوخته باشی و خاکسترت به تمام روزهای زندگی ام پاشیده باشد...

/ 3 نظر / 14 بازدید
مژده

فدات شم

مهیار

از زیر خاکستر همیشه یا گیاه میروید یا آتشی به جنگل می افتد

موژ

انقد می دوم اين روزا و انقد به همه چيز و هيچ چيز فکر می کنم که به چيزايی که دوست دارم نمی رسم... مث نوشته هات :*