تا بلوغ هنوز چند سالی مانده است!

اوایل خرداد هشتاد و سه بود که شروع به نوشتن این صفحه کردم، ده سال پیش! نمی دانم چرا ناگهان به یاد این تاریخ افتادم. آن روزها سیاه و ابری بود، یک تصادف اتومبیل مرا به دنیایی پرتاب کرده بود که همه ابعادش با دنیای پیشین فرق داشت. ده سال پیش نقطه عطف تمام زندگی ام بود، نقطه عطفی که شاید کمتر کسی در طول زندگی اش تجربه می کند. یادم می آید که آن روزها گم شده بودم، دنیا برایم یک حجم مبهم سیاه بود که به هیچ جایش تعلق نداشتم. در آن تصادف مادر، پدر، برادر و شادی مرده بودند. وقتی به عقب بر می گردم می بینم که شادی دوباره با چه دردی زاده شد و آرام آرام از نو پا گرفت. شادی ام حالا ده ساله است. ده سال پیش وقتی به دنیای مبهمِ جدید آمدم، دیگر به هیچ چیز و هیچ کس اعتمادم نبود، هنوز هم نیست. بعد از آن بود که یاد گرفتم کوچکترین اتفاق خوشایند را قدر بدانم که شاید آخرین باری باشد که تجربه اش می کنم. بعد از آن بود که یاد گرفتم فرصت عمر را غنیمت بدانم که کوتاه است و شاید همین لحظه که این ها را می نویسم آخرین دَم اش باشد. غم پنهان تمام این شادی را هیچ کس نمی بیند. آدمها حسود می شوند وقتی من را شاد می بینند و خودشان را، بدون حتی یکی از دردهای من، غمگین. تا بلوغم اما هنوز مانده است، آن روز هم یاد می گیرم که این دنیا جز به شادی به هیچ چیز دیگر نمی ارزد ... 

/ 2 نظر / 3 بازدید
موژ

دلم می خواد بغلت کنم... همين الان :|

سارا (زاویه)

ده سالگی ات مبارک عزیزم