چشمانش...

به اندازه تمام روزهای این چهارده سال، به عقب برگشته ام، ماشین روی جاده لغزنده سر خورده است، از روبرو با تریلی هجده چرخ برخورد کرده ام، کمربند ایمنی ام پاره نشده است و من از داخل ماشین به بیرون پرتاب نشده ام و با ماشین به زیر تریلی رفته ام. من به اندازه تمام روزهای این چهارده سال مرده ام. برادرم اما به جای من از ماشین به بیرون افتاده و زنده مانده است، دست و پا و کمرش شکسته است و همه آنها که می شناختندش برای سلامتی دوباره اش دست به دعا بلند کرده اند. برادرم بعد از چند سال دوباره به زندگی برگشته است، کنکورش را داده است، به دانشگاه رفته است، عاشق شده است، ادامه تحصیل داده است، خندیده است، گریه کرده است... زندگی کرده است ... حالا در آستانه سی سالگی است، مقتدر و بلند بالا، با چشمانی نافذ و دردی که در مشتش مهار کرده است...

/ 0 نظر / 3 بازدید