آتش نشانی! آتش گرفتم ...

چند سال پیش بود که خبر مرگ دختری ایرانی در کانادا من رو شدیدا متاثر کرد. زندگی به من یاد داده که مرگ حق است و بخش اجتناب ناپذیری از زندگی که برای تمام انسانها، هر یک به نحوی، اتفاق می افتد. اما شیوه مرگ دختر من را عمیقا غمگین کرد چون اطمینان داشتم اگر یک غیر ایرانی به جای آن دختر بود زنده می ماند و این، قضیه را برای من دردناک تر می کرد. دختری تحصیلکرده، از بالاترین قشر روشنفکر جامعه، که به خاطر پایین آمدن قیمت نفت و رکود اقتصادی کانادا شغلش را از دست داده بود، برای اینکه بتواند مخارج زندگی فرزند کوچکش را تامین کند در یک پمپ بنزین مشغول کار شده بود. وقتی یک ماشین بزرگ، باکش را پر از بنزین کرد و بدون پرداخت هزینه قصد فرار داشت، دختر برای متوقف کردن ماشین جلویش ایستاده بود و راننده دزد هم بی تفاوت او را زیر گرفته بود و با سرعت فرار کرده بود. دختر از شدت جراحات خیلی زود تمام کرد. دیرتر، شنیدم که وقتی در پمپ بنزین دزدی های اینچنینی اتفاق می افتد، صاحب پمپ بنزین معادل هزینه دزدی را از کارمند مسیول آن ساعت کم می کند. معادل هزینه دزدی! در برابر جان یک مادر جوان چه ارزشی دارد. اگر یک کانادایی به جای آن دختر در پمپ بنزین کار می کرد می دانست که اگر دزدی شود و اگر پول دزدی از حقوق او کم شود می تواند شکایت کند و یا اگر کار به جایی نبرد می تواند این مساله را رسانه ای کند و حقش را از صاحب پمپ بنزین بگیرد. فقط یک ایرانی است که در شرایط بحرانی خودش را تنها و بی پناه می بیند و برای یک لحظه فکر گرسنگی فرزندش، قدرت تحلیل و استدلال را از او می گیرد. فقط یک ایرانی است که هیچ امیدی به سیستم و هیچ اعتمادی به مردم ندارد و در ناخودآگاهش فکر می کند اگر حقش را نگرفت هیچ کس دیگر به او کمک نخواهد کرد و اینگونه جانش را کف دستش می گیرد و با هیکل ظریفش در برابر ماشین سنگین یک دیوانه، که احتمالا تحت تاثیر الکل و مواد روانگردان هم هست، می ایستد. آتش سوزی و فروریختن ساختمان پلاسکو و مرگ غم انگیز نیروهای آتش نشانی دو روز است که قلبم را چنگ می زند. و دوباره این درد را در جانم می ریزد که ایرانی ها هیچ امیدی به آینده شان ندارند و ارزش جانشان، آخرین چیزی است که به آن می اندیشند. مگر آن ساختمان کلنگی به مویی بند نبود برای فروریختن؟ چرا این همه جوان برومند جانشان را در دستشان گرفتند و با پای خودشان رفتند زیر آوار؟ مگر نمی دانستند این ساختمان هر آن فرو می ریزد؟ مگر مردم را از ساختمان تخلیه نکرده بودند؟ مگر امکانات آتش نشانی انقدر محدود نبود که نردبانش به میانه ارتفاع ساختمان هم نرسد؟ حالا که امکانات کافی نبود چرا از جان جوانان مایه گذاشتند؟ مگر آن ساختمان بنا نبود خراب شود و بریزد و کوبیده شود؟ چرا یک نیروی آتش نشانی باید دغدغه اش "مال مردم" در ساختمان نیمه سوخته باشد؟ مگر نه اینکه اگر صاحبان مال دارایی شان را بیمه کرده بودند و خیالشان راحت بود که چیزی را از دست نمی دهند، خودشان را نمی رساندند به ساختمان در حال ریختن که بروند پولهایشان را نجات دهند؟ مگر هزار برابر این مال ها می ارزید به یک موی گندیده جوان آتش نشان؟ از دیروز تا حالا این سوال دارد مغزم را می خورد که چرا نرفتند مردم از همه جا بی خبر را متفرق کنند و کتک بزنند و بازداشت کنند، اما از ورودشان به ساختمان در حال فروریختن جلوگیری کنند. با هیچ منطقی توجیه نمی شوم که آتش نشان ها بروند و برای نجات نمی دانم چه، جان عزیزشان را مفت از دست بدهند...

/ 0 نظر / 3 بازدید