و من هنوز هم زنده می مانم!

فقط یک ثانیه، یک قدم، یک نفس، اگر جلوتر بودم، می مردم! به همین راحتی که می نویسم اش و به همین راحتی که می خوانی اش، می مردم. و این سومین بار بود که یک ثانیه عقب بودم و سومین بار بود که نمردم. من زندگی ام را به یک ثانیه "عقب مانده" مدیونم آن هم نه یک بار که سه بار. ظهر دل انگیز تابستان بود و نسیم ملایم شهریور به صورتم می وزید. سرخوشانه در پیاده رو از زیر درختان کهنسال شهر راه می رفتم و برنامه فردا را در ذهنم مرتب می کردم. ناگهان شاخه قطور و خشکیده ای ار بالای درخت افتاد و به فاصله یک قدم جلوی پایم متلاشی شد. احتمالا شاخه خشکیده به بادی شکسته بود و آن بالا به شاخه های کوچکتر گیر کرده بود تا آن لحظه! برای چند ثانیه همانجا که بودم خشک شدم. شاخه شکسته به ابعاد یک قایق پارویی بود. اگر تنها یک قدم جلوتر بودم تمام آن وزن به فرق سرم فرود می آمد و در آن حال مرگ بهترین اتفاقی بود که می توانست برایم بیفتد! هشت سال پیش از این، ظهر دل انگیز یک تابستان، وقتی سرازیری پر پیچ و خم یک جاده را رکاب می زدم، پایم از روی رکاب سر خورد و تعادلم را از دست دادم. در همان لحظه، یک ماشین سفید بزرگ با سرعت از کنارم گذشت. من در میان زمین و هوا تاب می خوردم که باد عبور ماشین به صورتم خورد. ماشین عبور کرد و من روی جاده افتادم. اگر پایم فقط یک ثانیه زودتر سر خورده بود و من فقط یک ثانیه زودتر به زمین رسیده بودم، چرخهای ماشین از روی سر یا گردنم عبور می کرد و در آن صورت مرگ بهترین اتفاقی بود که می توانست برایم بیفتد! سیزده سال پیش از این، ظهر دل انگیز یک تابستان، کنترل ماشین را روی جاده باران زده از دست دادم و از مسیر خارج شدم و با تریلی هجده چرخی که از روبرو می آمد برخورد کردم. در همان لحظه کمربند ایمنی ام پاره شد و من به بیرون از ماشین پرتاب شدم. اگر کمربند ایمنی تنها یک لحظه زودتر پاره شده بود، هنگام برخورد با تریلی سرم به شیشه می خورد و نمی دانم بعد از آن چه بلایی به سرم می آمد. اگر کمربند تنها یک ثانیه دیرتر پاره شده بود، من هم به همراه ماشین به زیر چرخهای تریلی می رفتم و در آن صورت تنها اتفاق ممکن برایم مرگ بود. من اما هنوز زنده ام. آموزگار طبیعت تا به حال درسی را با این همه تاکید به کسی نیاموخته بود که به من آموخت! اینکه عمرم تنها به ثانیه ای بند است، اینکه هیچ کاری از دستم برای نجات خویش بر نمی آید آن لحظه که موعد رفتن است. و من هر بار بیش از پیش قدر جان به جای مانده ام را می دانم ...

/ 0 نظر / 17 بازدید