کودکم کجای این سالها جا مانده است؟

- "پسر کوچک پنج ساله با اشتیاق دستش را به سمت لیونل مسی بلند می کند، قدش خیلی کوتاهتر از مردان بزرگ است! مسی او را نمی بیند تنه اش به دست کودک می خورد و بی توجه عبور می کند. کودک که بعد از عبور مسی دستش هنوز بالاست چند ثانیه طول می کشد تا کل ماجرا را با مغز پنج ساله اش مرور کند! بعد دستش را پایین می آورد و غمگین از گوشه تصویر خارج می شود". وقتی این ویدئوی چند ثانیه ای را دیدم ناخودآگاه بغضم گرفت. دلم برای کوچکی پسرک سوخت، دستش را با امید دراز کرده بود، مسی اما آنقدر آن بالاها بود که کودکی اش را ندید. بعد اشکهایم آرام آرام سرازیر می شود ...

- "روی ساحل با دوستانم مشغول فریزبی بازی کردنم. هوا عاقبت گرم و آفتابی است و این اولین ساحل امسال است. حس و حالم مدت هاست که بهتر از این نبوده است. زنی به همراه چند گارد ساحلی فریاد زنان به سمت کودکی پنج ساله می دود و او را در آغوش می کشد و با صدای بلند شروع به گریه می کند. پسرک در آغوش مادر مات و مبهوت مانده است که این همه شلوغی برای چیست. مادر در میان گریه هایش می گوید من بی تو می میرم". دست از بازی کشیده ام و بدون اینکه حتی فکر کنم حس درد مادر در جانم می ریزد. کودکش گم شده بود، کودکی که قدش تا زانوی یک آدم بالغ هم نمی رسد. غرق شدن در آب دریا برای آن کودک فقط چند دقیقه زمان لازم دارد. چند دقیقه پر از نگرانی و نا امنی برای مادری که فریاد زنان به دنبال او می گشته است. بغضم می ترکد، همراه مادر شروع به گریستن می کنم!

هر چه سنم بالاتر می رود حساسیت و نگرانی ام برای بچه ها بیشتر و بیشتر می شود. هیچ کجای این احساس دست خودم نیست ،‌بغضم بی اختار می ترکد، اشک هایم بی اختیار می چکند. به گمانم به سنی رسیده ام که می باید کودکی می داشتم تا تمام این احساس محبت و نگرانی را، که نمی دانم از کجا به جانم آمده است، به پایش بریزم. حالا این حس با من است اما کودکم،‌ نمی دانم کجای این سالها جا مانده است ... 

/ 3 نظر / 3 بازدید
مهیار

توی کودک درونت جا مونده

موژ

:*