غر و لند!

هفته پیش هوا سرد شد. ناگهان از تابستان لطیف کانادایی تبدیل شد به یک درجه سانتیگراد با احساس باد منفی دو درجه. در همان حین من هم اولین پیش نویس پروپوزال تحقیق دکترایم را برای استادم فرستادم. بلافاصله جواب رسید که امتحان دفاع از پروپوزال قرار است بشود دو هفته و نیم دیگر. با نگرانی رفتم پیشش که این چه طرز وقت امتحان تعیین کردن است، طبق قانون شما باید حداقل پنج هفته به من فرصت آمادگی برای امتحان را بدهید. که دادی و اخمی و تشری هم به من وارد شد که وقتی رییس دانشکده علوم عضو کمیته ممتحن ات است دیگر تو نمی تانی روی حرفش حرف بزنی، ایشان یک روز برایت وقت دارند و لا غیر. کل هفته پیش به اضطراب و نگرانی گذشت. پیش نویس پروپوزال یکبار توسط استاد خوانده شد و نقطه نظراتش درج شد تا اینکه دیروز بعد از انجام اصلاحات وقتی از او خواستم یکبار دیگر یک نگاه نهایی به نوشته ام بیاندازد گفت وقت ندارم و برو بفرست به اعضای هیات ممتحن. حس طفل یتیمی را داشتم که قیم اش خیلی برایش وقت نمی گذارد و به کودکان خونی خودش بیشتر رسیدگی می کند تا فرزند خوانده! اضطراب و کم خوابی و هوای سرد هفته پیش هم اثر خودش را گذاشته بود و سرما خورده بودم. می دانم حالا وقت غر و لند نیست و باید از هر لحظه برای درس خواندن استفاده کنم، اما انگار نمی شود ...

حالا کمتر از دو هفته وقت دارم تا خودم را برای امتحان آماده کنم. بدترین هیات ممتحن که بتوان تصورش را کرد قرار است سر ارایه من حاضر شوند. رییس دانشکده ممتحن داخلی ام است، زن بد عنقی است که گیر سه پیچ می دهد به روش تحلیل آماری! تمام مدت هم آنقدر چپ چپ نگاهت می کند که خیال می کنی همین الان از عصبانیت قرار است جلسه را ترک کند که این دیگر چه بی سوادی است که داریم وقتمان را تلفش می کنیم. یک آقای عزیزی هم که تا به حال هر کس هر نظری داده آخرش گفته شانس بیاوری این آقا جزو ممتحنین ات نباشد قرار است به میمنت و مبارکی بیاید. حالا دقیق نمی دانم قرار است چه بلایی به سرم بیاورد، شاید عربده می کشد، شاید هم گاز می گیرد نمی دانم. ممتحن خارجی ام هم یک آقای میان سال عزیز گوگول موگولی است که مشخصه اش این است که سوالات ریز ریزی از حیطه تخصصی خودش که بیومکانیک باشد می پرسد که خودش سالهاست دنبال جوابشان می گردد و پیدا نمی کند!

دلم آشوب است! یعنی آه از نهادم در آمده، اضطراب عزیز هم حتی اجازه نمی دهد به سمت دفتر و کتاب بروم که درس بخوانم. سرماخوردگی هم غوز بالاغوز شده این وسط. نمی دانم چرا می خواهم گریه کنم. یک حس عجیبی به من می گوید که در حقم اجحاف شده! از همه نظر. انگار که ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه دست به دست هم داده اند تا شرایط را تا جایی که می توانند برای من پیچیده کنند...

/ 2 نظر / 14 بازدید
مووووژ

مهم اينه که تو از پس همه شون برميای دونه! :)

محمد

س هر چه به شما سخت بگیرند به نفع خود شما میشه و حسابی یک کار تمام عیار تحویل میدهید .نگران سخت گیری نباش و سخت تلاش کن موفق می شوی و آخرین توفیق شما هم نیست توفیقات شما ادامه دارد. دنیا دنیای عجیبی است دستم بهش نمیرسه والا می گفتم : خیلی اذیت کنی . دیگه آبادانی میشم ها ...بچه ما را اذیت نکنید. اما حسابی دقت کنید. اگر احساس خوبی پیدا کنی به زودی پیروز میدان خواهی شد.