جنگ مورچگان!

درِ خانه را که باز کردم یک لکه سیاه بزرگ از تجمع مورچه ها را کنار پادری دیدم که با یک صف قطور و طویل به سمت کابینت بالای ظرفشویی می رسیدند. کابینت را که باز کردم هزاران مورچه با هم به ولوله افتادند. نفسم گرفت از این همه سیاهی. صاحبخانه را صدا کردم و با هم گوشه و کنار خانه را سم ریختیم و هر چه مورچه به دستمان می رسید را قلع و قمع کردیم. بعد از سه ساعت آزگار جنگ، زمین سفید آشپزخانه از جنازه مورهای دانه کش سیاه شده بود، من با موهای پریشان روی صندلی افتاده بودم و باقیمانده مورچگان، مستاصل و ترسیده، در مسیرهای کاتوره ای روی زمین و دیوار و پاهای من می دویدند. 

داخل کابینت ها همه چیز در ظرفهای دربسته یا پلمپ شده بود به جز نقل ارومیه که چند هفته پیش از ایران به دستم رسیده بود و پیش فرضم این بود که بسته بندی اش پلمپ است. غافل از اینکه به بسته بندی های ایرانی هرگر نمی توان اعتماد کرد و بسته پلاستیکی نقل سوراخی برای ورود مورچه ها داشت. و صد البته که بسته بندی های تخیلی داخل ایران دلیل محکمه پسندی برای ماله کشیدن روی حقیقت تلخ ورود بدون محدودیت مورچه ها به داخل خانه نیست. صبح که بیدار شدم دیدم مورچه ها هنوز در آشپزخانه جولان می دهند. به صاحبخانه زنگ زدم و خواستم تا متخصصی را برای سم پاشی و بستن سوراخ سنبه های دیوار بیاورد، فرمودند خیر! 

حمله ارتش صد هزار مورچه به آشپزخانه نقلی ام در این روزهای آشفتگی اتفاق جالبی بود. تصویر باز کردن کابینت و دیدن آنهمه مورچه سیاه بزرگ در حال لولیدن هنوز جلوی چشمم است. خوب می دانستم که مورچه ها کوچکند و نمی توانند مرا از پای درآورند. اما با این حال از حضورشان خوشحال نبودم. صدای تیک تیک پاهایشان و تصویر شاخکهایی که در هوا می چرخید برایم خوشایند نبود. می خواستم نباشند اما نمی توانستم چشمهایم را ببندم و تجسم کنم که نیستند. باید کاری می کردم تا بروند. دانه دانه بر سرشان می کوبیدم. اجازه نمی دادم از آشپزخانه خارج شوند و به اتاق نشیمن یا اتاق خواب بروند. می خواستم تمام شوند اما نمی شدند. حتی وقتی خیال کردم از شرشان راحت شده ام هنوز هم آنجا بودند، زیر قرنیز کنار در که گویا راهی به بیرون از خانه داشت. 

با خودم گفتم مورچه های سیاه روی زمین سفید آشپزخانه شبیه مشکلات هر روز زندگی اند. بعضی ها بزرگ تر، بعضی ها کوچک و ضعیف اما همگی با هم آزار دهنده اند. تمام تلاشت را می کنی که حل و فصلشان کنی اما تمام نمی شوند، همیشه یک گوشه و کناری پیدایشان می شود و زهرشان را می ریزند. وقتی با آنها می جنگی به هیچ چیز دیگر فکر نمی کنی، درست مثل من که در حین جنگ فراموش کردم شام بخورم. از هیچ چیز لذت نمی بری تا روزی که مطمئن باشی تمام شده اند. اما خوب میدانی حتی اگر نبینی شان، یک گوشه ای بیرون این کادر سفید منتظرند تا دوباره به سراغ آرامشت بیایند. نمی توان چشم به رویشان بست و چیزی ندید. اما آیا نمی شود با علم به اینکه یک نقطه سیاه گوشه سفیدی تصویر زندگی ات راه می رود، هنوز هم از آرامش سفید لذت برد؟ 

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ تیر ۱۳٩٥


/ 0 نظر / 5 بازدید