ده سال بعد ...

سال هزار و سیصد و هفتاد و نه بود که وارد دانشگاه شدم و از همان روز اول که پا به محوطه دانشگاه گذاشتم، نشان هفتاد و نهی روی پیشانی ام داغ شد. آن روزها یک بچه لاغر بیشتر نبودم که به دماغش باد داشت و خیال می کرد شاخ غول را شکسته که وارد دانشگاه شده است. به خیالم هفتاد و هشتی های نوزده ساله آدم های بزرگی می آمدند و هفتاد و هفتی ها، که پا به دهه بعدی زندگی گذاشته بودند، پرتجربه و پیر. هفتاد و ششی ها را کمتر می دیدیم چون به پایان خط نزدیک شده بودند و ما برایشان یک مشت بچه چیز نفهم بودیم و آنها به چشم ما گرگهای باران دیده که گهگاه آن دوردست ها دیده می شوند. دو نفر هفتاد و پنجی هم می شناختم که در خیالم تنها بازمانده های نسل منقرض شده دایناسورها بودند. آنها از قافله بقیه پنجی ها، که دفاع کرده بودند و مشغول کار و زندگی شده بودند، جا مانده بودند و تنها توضیحی که به ذهنم می رسید تنبلی شان بود. باری، بعد از تصادف و مرخصی از تحصیل، وقتی بعد از دو سال به دانشگاه برگشتم، دیگر کسی از نسل من آنجا باقی نمانده بود. تمام همکلاسی ها و ورودی های قبل و بعد از من که می شناختم فارغ التحصیل شده بودند و رفته بودند. نیمی از فارغ التحصیلان در ایران مشغول کار شده بودند و نیمی دیگر هم برای ادامه تحصیل به خارج از ایران رفته بودند. پسری که عاشقش بودم هم با دختری که پاسپورت امریکایی داشت ازدواج کرده بود. از آن همه، تنها من مانده بودم که حالا باید کلاسهایم را با دانشجویانی بر می داشتم که هرگز ندیده بودمشان. اسم همکلاسی هایم را "کوچولوها" گذاشته بودم و از اینکه به چشم یک سال بالایی مرموز و یک گرگ پیر به من نگاه می کردند کیف می کردم. قرار است یک داشجوی ایرانی جدید به گروهمان اضافه شود، دیروز به پیشنهاد استادم، با من تماس گرفت تا سوالاتش را در مورد شرایط دانشگاه و زندگی در این شهر بپرسد. وقتی گفت ورودی سال هشتاد و نه دانشگاه امیرکبیر است، تمام این سالها مثل یک قطار سریع السیر از جلوی چشمانم رد شد. آن سالها که من خیال می کردم هشتاد و یکی ها بچه اند و هشتاد و دویی ها دست راست و چپشان را تشخیص نمی دهند، او کلاس چهارم دبستان بوده است. وقتی داشتم برای کنکور درس می خواندم او تازه داشت الفبای فارسی و شمارش اعداد را در کلاس اول یاد می گرفت. حالا نمی دانم به این تقارن ده ساله بخندم یا به این روحیه ورزشکاری خودم که ز گهواره تا گور دانش می جویم!

/ 0 نظر / 4 بازدید