همینجوری!

دغدغه های آدم چه زود رنگ عوض می کنند! این روزهای بارانی مرا یاد آسمان همیشه خاکستری زوریخ و بروکسل می اندازد، می گویم چه خوب که اینجا با این همه سرما بیشتر اوقات آفتاب دارد. بعد یاد تمام روزهای آفتابی تهران می افتم که تقریبا تمام سال را شامل می شد. با خودم می گویم حالا در به در مناطق قطبی شده ای که بنشینی و حسرت تعداد روزهای آفتابی تهران را بخوری. ناگهان یادم می آید که از همان دوران کودکی چقدر آلودگی تهران آزارم می داد تا آنجا که روزی نبود که در خیابان تردد کنم و از نفس تنگی و نگرانی بیماری های جدی تر ننالم. و حالا حدود هشت سال است که نه تنها از آلاینده های فسیلی ننالیده ام بلکه آن حال و روز مستاصل خودم را هم فراموش کرده ام.

شاید یک روزی یک جایی توی همین صفحه نوشته بودم که اولین نیاز برای حیات نفس کشیدن است که مردم تهران نمی توانند آن را برآورده کنند. و امروز حتی یادم هم نبود که روزی بزرگترین دغدغه زندگی ام نداشتن هوای سالم برای تنفس بوده است! فعلا می روم زیر این آفتاب نمی دانم منفی چند درجه و نمی دانم احساس وزش منفی چند درجه قدم می زنم و لذت نور شفاف طبیعی را می برم ...

/ 0 نظر / 14 بازدید