من و فیلا دوست بی جنسیتم!

فیلا،  بهترین دوستم، یک بچه فیل عروسکی بود که تقریبا هر شب به صورت سریالی خوابش را می دیدم. این قدیمی ترین خاطره زندگی ام است که در ذهن دارم. جنسیت فیلا را نمی دانم، فقط در این حد می دانم که وقتی با فیلا دوست شدم آنقدر کوچک بودم که در ذهنم هنوز چیزی به نام جنسیت تعریف نشده بود. من کودک خیال پردازی بودم و هنوز هم این خصوصیت را حفظ کرده ام. در ذهن کودکانه ام همیشه داستانپردازی می کردم و با عروسکها داستانهایم را به صورت یک نمایش به اجرا در می آوردم. من به گمانم این خصوصیت تمام بچه های حدود سه تا ده ساله باشد. این را سه هفته پیش فهمیدم، وقتی که نوه عمه ام بعد از جشن تولد چهار سالگی اش، وقتی تمام کادوهای رنگ و وارنگ تولد در گوشه اتاق روی هم انبار شده بودند، بی توجه به همه آنها، یک نصفه پوسته تخم مرغ شانسی را در دستش گرفته بود و به آن خیره شده بود و داشت در دنیای دیگری سیر می کرد. سعی کردم بازی بی صدایش را زیر نظر بگیرم، نصفه پوسته را در هوا می چرخاند و یک جوری به آن نگاه می کرد که معلوم بود دارد در ذهنش یک داستان شکل می گیرد. به گمانم پوسته نقش سفینه فضایی را داشت یا شاید هم جوجه ای که در نصفه پوسته گیر کرده بود و از همان تو پرواز می کرد!

اما داستانهای کودکی من گهگاه تراژدی های تکان دهنده از آب در می آمدند. با تمام شادی های دوران کودکی ام یادم هست گاهی پابه پای عروسکها برای اتفاقات بد زندگی شان گریه می کردم. مثلا عروسکی که پایش کنده شده بود یا انگشتان دستش بریده شد بود، می شدند قربانیان حوادث عجیب و غریب داستانهایم. یادم هست یکی از داستان پردازی هایی که عجیب بغضم را می ترکاند داستان زندگی من بود روزی که همه کسانی که دوست داشتم به دلیلی مرده بودند و من مانده بودم و یک دنیا تنهایی و غم. این را هم بعدها جایی شنیدم که تا سنی بزرگترین ترس همه کودکان تنها ماندن است. اما قسمت غم انگیز این ماجرا این بود که کابوس تمام کودکان دنیا عاقبت به سرم آمد و آن روز در زندگی واقعی رسید که تمام خانواده ام را در یک حادثه رانندگی از دست دادم. حالا که خوب فکر می کنم می بینم من دوبار برای این کابوس سوگواری کردم، یک بار وقتی کودک بودم از ترس فاجعه و یک بار وقتی حادثه واقعا اتفاق افتاد. 

حالا با اینکه سالها از کودکی ام می گذرد هنوز همان قدر از رویاپردازی و داستان سازی لذت می برم. تفاوت داستان پردازی های امروز با آن روزها این است که حالا دیگر زندگی ام از غم اشباع شده است و نیازی به تصور غم خیالی نیست. حالا در ذهنم تنها تصاویر رنگی و شاد می سازم چون یاد گرفته ام که تلخی ها روزی می آیند و چه بخواهی و چه نخواهی آن روز برایشان خواهی گریست، پس بگذار لااقل "خیال" ادویه شادی باشد روی آش شعله قلمکار زندگی ات. 

/ 5 نظر / 7 بازدید
مژده

چقدر عالی نوشتی این یادداشت رو, هم نوشتنت زیباست و هم بلوغ و پختگی زندگی از پس نوشته ات دیده می شه.

اما

مشکل اینجاست که هرچی سن بالاتر می ره ، ترس از تنهایی و شاید خود تنهایی بیشتر و بیشتر ادم و اذیت می کنه!!!

دختری که من باشم

سلام من که منوجه نشدم جریان زندگیت چیه و انونجا چیکار میکنی اما خاستم بگم دلت بیهوده برای ایران تنگ نشه- وطن ادم جاییه که دلش اروم باشه ایرانیها کلا خودشون رو زود می بازند مامان منم از 30 سالگی دیگه پیراهن دگمه دار نپوشید چون بنظرش زشت بود تو اون سن

سارا

شادی از وقتی شناختمت همیشه به نظرم آدم خیلی قوی ای هستی. خیال هات رنگی باشن همیشه.

مانیار

اگر قدرت خیال پردازی تان خوب است، می توانید با تمرین زیاد نویسنده خوبی شوید.