کلاب پیرزنها

طبقه پایین خانه ما یک واحد مجهز دارد که برای برگزاری جلسات و برنامه های انجمن زنان دانشگاه است. روزهایی هم که جلسه ای در کار نیست واحد را اجاره می دهند به گروه های دیگر و درآمد حاصل هم خرج خود انجمن یا خانه می شود. تمام اعضای انجمن زنان، فارغ التحصیلان یا کارمندان بازنشسته یا همسران کارمندان بازنشسته دانشگاه هستند و خصوصیت مشترکشان هم بیکاری دوران پیری است و نیاز برای انجام کارهایی که به آنها حس مفید بودن بدهد. اسم این انجمن در شوخی های دانشجوهای ایرانی "کلاب پیرزنها" است.

دیروز وقتی به خانه رسیدم دیدم که چند تا از پیرزن ها دور هم نشسته اند و مشغول بافتن اند. به آنها سلام کردم و پرسیدم که آیا امکان دارد برای بافتن به آنها ملحق شوم. در آن لحظه هنوز کلاه و شالگردن و کت چاق زمستانی ام را از تنم در نیاورده بودم. نمیدانم این خاصیت سن است که عکس العمل آدم ها را کند می کند یا واقعا سوالم، یا اینکه یک دختر جوان حوصله بافتنی دارد، انقدر عجیب بود که پیرزن ها گیج شدند و ترجیح دادند بعد از جواب سلام حرف دیگری نزنند و تنها به بافتن ادامه دهند. شاید چند ثانیه گذشت و من داشتم با خودم فکر می کردم اصلا چرا باید چنین سوال احمقانه ای می پرسیدم و بهتر است راهم را بکشم بروم خانه ام غذا بخورم، که یکی از پیزن ها که خیلی هم گرد و قلنبه و قلقلی بود گفت من که دلیلی نمیبینم نتوانی به ما ملحق شوی. بعد که بقیه پیرزنها فهمیدند انگار می شود با من حرف هم زد تازه سرشان را به سمت من برگرداندند و با من خوش و بش کردند. یکی از آنها نامم را پرسید و وقتی گفتم شادی ام گفت که الین است و چند وقت پیش برای اجاره خانه با ایمیل با او در تماس بوده ام. از دیدن هم خوشحال شدیم و باز پیش خودم فکر کردم چرا تصویری که از چهره الین داشتم با خود واقعی او فرق داشت. بعد قرار شد بروم از بالا بافتنی ام را بیاورم و به آنها ملحق شوم. 

تا یک آبی به سر و صورتم بزنم و یک چیز کوچکی بخورم یک ربع ساعت طول کشد. من که تجربه عکس العمل های کند پیرزنها را داشتم اینبار که رفتم پایین دیگر با کسی حرف نزدم و خودم صندلی آوردم و دور دایره صندلی های آنها نشستم و شروع کردم به بافتن جورابم. الین که کنار من نشسته بود، برگشت و گفت من الین هستم اسم شما چیست. مو بر اندامم سیخ شد که من همین یک ربع پیش خودم را معرفی کرده ام و خودت کلی آشنایی داده ای و حالا یادت نیست. این باید نشانه بیماری آلزایمر باشد آن هم نه در مراحل اولیه اش انگار که خیلی هم پیشرفته است. چند روز پیش از آن فیلم " هنوز هم آلیس" را دیده بودم و هنوز تحت تاثیر فیلم و بازی زیبای جولیان مور در نقش یک مبتلا به بیماری آلزایمر بودم. اتفاقا این هنرپیشه هفته پیش جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را هم بابت بازی در همین فیلم گرفت و دوباره در سرم تحسینش کردم که حقا که سزاوار جایزه هم بود. داشتم سعی می کردم ببینم در کدام مرحله از بیماری اش بود که اسم بچه هایش را به یاد نمی آورد. چند ثانیه گذشت تا من که از سوال الین لبخند بر لبم خشک شده بود به خودم بیایم و نتیجه بگیرم که بدون هیچ عکس العمل غیر عادی جواب سوالش را بدهم و دوباره گفتم من شادی ام. با شنیدن اسمم انگار که برق سه فاز گرفته باشدش تقریبا از روی مبل چند سانتمتر به بالا پرید. بعد از اینکه کلی عذر خواهی کرد که مرا به جا نیاورده گفت با کلاه و شالگردن صورتت شکل دیگری بود!

به الین اطمینان خاطر دادم که از اینکه من را نشناخت ناراحت نشدم و او اولین کسی نیست که می گوید من با مدل موهای مختلف، از جمله کلاه، صورت متفاوتی دارم. او هم خیالش راحت شد و همه مشغول بافتن شدیم و در آن مدت بارها و بارها من را تشویق کردند و هیجانزده شدند که چطور من با دو میل می توانم جوراب ببافم و چطور با چند رنگ که تکنیک خیلی پیشرفته ای است می بافم. آخر کار هم از من دعوت کردند که  در جلسات بعدی بافتنی شان شرکت کنم و بدون اینکه من درخواستی کنم هر کدامشان قول داد که برای من دستور یک مدل بافتنی جدید را بیاورد. و من تمام مدت داشتم فکر می کردم وقتی الین در انتظار شنیدن جواب به دهانم خیره شده بود چه فکری با خودش می کرد. من عکسل العمل کند آنها را گذاشتم پای پیریشان، ولی کسی چه میداند که عکس العمل کند من به خاطر حجم افکار انبوهی است که در واحد زمان از نیمکره چپ مغزم به نیمکره راست آن سر ریز می کنند!

/ 2 نظر / 17 بازدید
آمد

خوبه دیگه از این به بعد پای ثابت واحد پاینی می شی و توی جلسات بافتنی ها کامل می شه [چشمک]

سارا

شادی زندگی توی اون خونه واقعا تجربه نابی هست. بعضی وقت ها دلم میخواد من هم توی اون خونه زندگی میکردم.