سندروم افسردگی حاد بعد از رسیدن به تمام آرزوهای موجود!

تازگی ها به این باور رسیده ام که سقف آرزوهای آدمی نباید پایین باشد! آدمیزاد باید همیشه در بساطش آرزوهای بزرگ دست نیافتنی پیدا شود. هر چقدر هم که تلاش و تکاپو کرد و هر چقدر هم که زمان صرف کرد تا به یک آرزویش برسد، باید باز هم آرزوهایی بالاتر از آن را داشته باشد. من آدم باهوش و توانا زیاد دیده ام، از آن آدمها که وقتی آرزویی دارند و وقتی هدفی در ذهنشان شکل می گیرد، تا به آن نرسند از پا نمی نشینند. آدمهایی را می شناسم که به بالاترین درجات علمی که همیشه آرزویش را داشتند رسیده اند، بهترین شغلی را که همیشه در رویاهایشان می دیدند پیدا کرده اند، بهترین خانه ای که در تجسمشان می گنجید را خریده اند و سوار بهترین ماشینی که از کودکی خوابش را می دیدند شده اند. یک جایی اما حول و حوش میانه زندگی به پوچی رسیده اند، به گمانم چیزی شبیه همان بحران میانسالی که در روانشناسی حرفش را می زنند باشد.

آدمهای خیلی موفق در میانسالی شان به هر چه که می خواستند رسیده اند. هر چه توانمند تر و باهوش تر باشند سن میانسالی برایشان پایین تر است. در میانسالی اگر به سقف آرزوهایت رسیده باشی دیگر هیچ انگیزه ای برای ادامه هیچ کاری را نداری. یک روز به خودت می آیی و می بینی هیچ کدام از دستاوردهای زندگی که سالها برایش تلاش کرده ای دیگر شادت نمی کند، یک روز به خودت می آیی و می بینی دیگر هیچ انگیزه ای برای تکاپو نداری، یک روز به خودت می آیی و می بینی افسرده شده ای!

آدمهای موفق معمولی تر افسردگی را به عنوان یک واقعیت زندگی قبول می کنند و به همان مسیر ملال آور قبلی ادامه می دهند، بدون اینکه بهبودی در اوضاعشان احساس کنند. آدمهای موفق باهوش تر دنبال علت می گردند اما اکثراً اولین چیزی که به ذهنشان می رسد را به عنوان راه حل از زندگی شان حذف می کنند. مثلا دنبال یک کار جدید در یک شهر جدید و محیط تازه می گردند. خیلی ها را می شناسم که در این مرحله نتیجه می گیرند که راه را از اول اشتباه رفته اند و حالا باید برگردند به همان جایی که از اول از آن آمده اند، مثلا شهر قبلی شان یا شغلی با موقعیت پایین تر که در گذشته داشته اند. آنها فکر می کنند اگر به موقعیت قبلی برگردند، با مدارک و موفقیت هایی که امروز به دست آورده اند، به احترام بیشتر اطرافیان و حس رضایت از زندگی برمی گردند. اما گذر زمان باعث شده که فراموش کنند که اگر شغل قبلی یا شهر قبلی خوشحالشان می کرد هرگز تصمیم به رها کردنش نمی گرفتند! بیشتر این آدمها وقتی به شرایط قبلی بر میگردند افسردگی شان عود می کند که شاید حتی شکست آن از حالت آدمهای دسته اول سخت تر هم باشد.

به خیال من اما آدمهای موفق خیلی باهوش که در هنر زندگی کردن نابغه محسوب می شوند آدمهایی هستند که همیشه و در هر مقطعی آرزوهایی برای خودشان دارند، چند آرزوی بزرگ با سقف خیلی بلند و چندین آرزوی کوچک و کوتاه مدت. آنها در هر مرحله ای از زندگی شان به تعداد قابل توجه ای از آرزوهایشان دست می یابند که باعث خرسندی و رضایتشان می شود. در همان حال هم هنوز آرزوهایی دارند که رسیدن به آنها به این سادگی ها نیست اما بودنشان هنوز انگیزه تکاپو و تلاش برای زندگی بهتر است. من طرز فکر آدمهای گروه آخر را بیشتر دوست دارم و تلاش می کنم تا همیشه آرزو های بزرگی برای خودم داشته باشم.

پ.ن. البته که در این دسته بندی از آدمهای ناموفق اسمی برده نشده است. آدمهایی که به خیال خودشان ناموفق اند و به چیزهایی که در زندگی می خواستند نرسیده اند، در گروه دیگری قرار می گیرند که در این مبحث نمی گنجد.

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥


/ 0 نظر / 2 بازدید