و دود آتش عاقبت به آسمان رفت!

درست یک سال پیش از آن اتفاق، چند ماهی بود که دچار خستگی مزمن شده بود. یعنی این چیزی بود که برای سایرین توصیف می کرد، به خیال خودش بی انگیزگی عامل اصلی ضعف همیشگی اش بود. حتی کارش در بانک با آن درآمد بالا هم انگیزه ای برای ادامه در او نمی ساخت، یک روز عاقبت استعفا داد. دیگر توانایی ماندن در یک اتاق دو در سه متر و سر و کله زدن با مشتری های بانک را نداشت. اول فکر کرد بهتر است برود یک رشته جدید را امتحان کند شاید روحیه اش در محیط جدید بهتر شود. شاید یک سفر یک ساله به چین و تدریس زبان انگلیسی می توانست هیجان و انگیزه گم شده را به زندگی اش برگرداند. اما خیلی زود فهمید داستان به این سادگی ها نیست.

خانه اش را که یک آپارتمان دو خوابه در گرانترین نقطه شهر بود اجاره داد و بعد از سالها برگشت به شهرستان پیش مادرش، تنها و تنها قوم و خویشی که در تمام زندگی اش داشت. آن روزها مادرش خیال می کرد این هم ادامه همان از این شاخه به آن شاخه پریدن های همیشگی اش است که از زمان دبیرستان آغاز شده بود. یکی دو سالی می شد که دیگر هیچ چیز آرامش نمی کرد، به جز نواختن ویولون. به همین خاطر بود که بعد از سالها دوباره به نواختن پناه آورده بود. پانزده سال پیش از آن نوازنده حرفه ای بود که یک روز با تمام قدرتی که در دستان ظریفش داشت ویولون را به دیوار کوبیده بود و دیگر به سراغش نرفته بود.

 آن روزها، آن روزهای عجیب، مادر و دختر بعد از دوازده سال دوباره زیر یک سقف زندگی می کردند. دوباره تمام مشکلات قدیمی سر باز کرده بود، اختلاف نظر بر سر همه چیز. مادر آرامشی که به آن عادت داشت را از دست داده بود. صدای ویولون دخترک از صبح تا نیمه شب در آپارتمان نقلی شان می پیچید و اجازه هیچ کار دیگری را به مادر نمی داد. تا آنکه یک روز بعد از ظهر آن اتفاق عجیب افتاد، درست هشت ماه از آخرین باری که قلم را به سختی لای انگشتان لرزانش گرفت و آخرین جمله هایش را نوشت.

آن روز وقتی داشت در اتاق تنگ و تاریکش مثل تمام اوقات دیگر ویولون می نواخت، مادر عصبانی و فریاد زنان در اتاق را باز کرده بود و دختر ناگهان بیهوش شده بود و به زمین افتاده بود. "پنیک اتک" شاید بهترین توصیفی بود که می شد روی آن اتفاق گذاشت. درست بعد از آن حمله عصبی بود که دیگر هیچ چیز به حالت قبل بر نگشت. اوضاع سیستم عصبی اش روز به روز بدتر می شد. اول از گزگز و خواب رفتگی دست و پا شروع شد و خیلی زود تبدیل شد به ضعف عضلانی عمومی. در عرض دو ماه دیگر توان راه رفتن نداشت. و اما این هنوز بدترین علامت آن بیماری ناشناخته نبود. غیر قابل تحمل ترین درد احساس آتش بود که هر لحظه تمام وجودش را می سوزاند. سه ماه آخر آنقدر این احساس سوختن شدید بود که حتی نمی توانست بخوابد. تمام آزمایشات بالینی بارها و بارها بر رویش انجام شده بود بی آنکه هیچکدام از بیماری های شناخته شده سیستم عصبی تشخیص داده شود. بدتر از آن اینکه هیچ دارو و مسکنی هم روی علایم بیماری اش جواب نمی داد. تعداد گلبولهای سفید خون به شکل بسیار خطرناکی پایین بود که این خود می توانست نشانه یک بیماری خود ایمنی باشد یعنی حمله و دفاع بدن در برابر خود بدن.

"امروز هشت ماه تمام است که آتش گرفته ام، کالبدم را نسوزانید! من به اندازه کافی سوخته ام": دست خط لرزانی که روز بعد در کنار پیکر بی جانش پیدا شد. 

کالبدش را همانطور که وصیت کرده بود به خاک سپردند بی آنکه تا سالها بعد از مرگش هم کسی بداند چه بلایی بر سرش آمد و نام بیماری اش چه بود. اما نام بیماری ای که مادر بعد از آن دچارش شد کاملا آشناست و داروهای شناخته شده ای دارد، افسردگی و عذاب وجدان از مرگ تنها دخترش، تنها قوم و خویش تمام زندگی اش.

/ 2 نظر / 3 بازدید
مژده

تلخ زندگی پر از تراژدی های پرسوز...

موژ

:-/