نان یا شادی؟

آشنای قدیمی بعد از سالها بی خبری پیغام داده که کجایی و مشغول چه کاری؟ می گویم کانادا زندگی می کنم و مشغول رساله دکترای مهندسی شیمی هستم. می فرماید واقعا علاقه داری به شیمی یا اینکه در کانادا هم مدرک گرایی باب است و برای مدرکش دکترا می گیری؟ کمی جا می خورم، بعد یادم می آید که خیلی از آدمهایی که در ایران می شناسم کارهایی را شروع کرده اند که هیچ علاقه ای به آن نداشتند. ولی برای عنوانش یا مدرکش یا کلاسش ادامه داده اند و به آخر رسانده اند. هر چند مدرک و پیشرفت تحصیلی و کاری همه جای دنیا ارزش خودش را دارد اما در کانادا آدمها بدون علاقه پا به هیچ راهی نمی گذارند. اینجا آدمها هر لحظه که احساس کنند کاری که انجام می دهند درست نیست و از نظر روحی احساس رضایت و خرسندی نکنند، بی هیچ واهمه ای آن کار را رها می کنند و به دنبال کاری می روند که خوشحالشان کند. سال آخر رشته تحصیلی شان هم که باشند اگر احساس کنند آن رشته چیزی نبود که دنبالش بوده اند همانجا رهایش می کنند. اوایل به این روحیه و شجاعتشان غبطه می خوردم. بعد که دقیق تر نگاه کردم دیدم وقتی دغدغه نان نداشته باشی بی باک هم می شوی. شاید در ایران برای اینکه گلیمت را بتوانی از آب بیرون بکشی باید همرنگ جماعت شوی و خودت را به جریان آب بسپاری. شاید نان مهمتر از شادی باشد، که اگر سیر نباشی و برای ابتدایی ترین نیازهایت هنوز محتاج باشی، دیگر جایی برای فکر کردن به درجه رضایت از زندگی و کیفیت کاری که انجام می دهی نباشد.

/ 0 نظر / 14 بازدید