تنها يادگار!

چشمانش را دوست میدارم،اين چشمان آشنا که سالهاست به عمقشان خيره ميشوم و در عمق سياه رؤياگون شان شبی لبريز از درخشش ستاره ميبينم و نگاهش که در تمام اين سالها تنها نيرويم بود برای پرواز که نگاهش خود آسمان بود .

اين روزها بيشتر به چشمانش خيره ميشوم.اين روزها نگاه مهربان مادرم را در چشمانش يافته ام،چه خوب است که هنوز چشمانش را دارم چشمانی که هميشه ميدرخشد از اشک و اين نگاه، تنها يادگاری که برايم باقی مانده است.

چه بی صدا با من ميگريد، او که در پس آينه ايستاده،تنها يادگاری که برايم مانده است از خاطراتی دور.

/ 4 نظر / 2 بازدید
abbas

زندگی شايد ان لحظه مسدودی ست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ويران مي سازد...

atefeh

من چی بگم...بيا ديگه

Shobeir

زندگی غم دهد اندازه‌ی کوه............ شاديت بخشد اندازه‌ی دشت............ در دور زمان چنين بيآموز گلم.......... در سايه‌ی کوه بايد از دشت گذشت!!

مانا

اسم جديد وبلاگت خيلي نازه ، خيلي بيشتر از اسم قبلي دوسش دارم