دانه های ریز


+ اندر احوالات اسباب کشی!

آدمیزاد موجود عادت کردن و خو گرفتن است. اینکه می گویند جنین وقتی به دنیا می آید گریه می کند چون از حس آسایش و امنیت شکم مادر جدا شده است حرف خنده داری است! کدام آسایش، کدام امنیت؟ نه ماه تمام در یک محیط بسته حبس باشی که دورت پیچیده باشد و حتی نتوانی دست و پایت را در آن تکان دهی! تا مادر یک لقمه غذا یا یک جرعه آب بخورد کل سیستم گوارشش کنار گوش تو شروع کند به فعالیت و قلیان! مادر یک غلت ناقابل در خواب بزند و کل دنیایی که می شناسی دور سرت بچرخد! آخر این کجایش شبیه امنیت و آسایش است؟ این که پر از ترس و نا ملایمتی و نا امنی است!

اما یک چیز برایم واضح است و آن این است که آدمیزاد از همان لحظه که به وجود می آید، از همان دوران جنینی، به محیط اطرافش عادت می کند و خو می گیرد. اگر جایش تنگ است به تنگی عادت می کند، اگر سر صدای دور و برش زیاد است به سر و صدا خو می گیرد، اگر استرس زندگی اش بالاست بی دغدغه که باشد انگار یک چیزی کم دارد، اگر غم در هوایی که تنفس می کند موج می زند جایش را عوض کند دلش برای امواج غم تنگ می شود!

عادت هم باید یک خصوصیت تکاملی باشد! عادت اگر نبود سنگ روی سنگ بند نمی شد! هیچ انسانی بعد از از دست دادن عزیزش زنده نمی ماند، هیچ کس ازدواج نمی کرد و از آغوش خانواده اش دور نمی شد، هیچکس توان مهاجرت از شهری به شهر دیگر را نداشت، هیچ زنی نمی توانست بزاید، هیچ کودکی نمی توانست به دنیا بیاید، هیچ فرزندی نمی توانست از مادرش دور شود و به مدرسه برود. عادت اگر نبود بشر همان روزها که به وجود آمد منقرض می شد.

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک