دانه های ریز


+ زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است*

شب قبل از کریسمس است. از آخرین کلاس یوگای امسال بیرون می آیم. باران تندی بر سرم می بارد. طبق قوانین مورفی هنگام رد شدن از خیابان صدها ماشین با سرعت بالا از روبرویم عبور می کنند و آب خیابان را به لباسم می پاشند و حالا سر تا پایم خیس آب است. قدمهایم را با عصبانیت بر می دارم و با اخمی عمیق وارد خیابان فرعی می شوم. حالا که خیس و خسته ام انگار مناسب ترین وقت است برای یادآوری افکار آزار دهنده، این که چرا فلانی فلان حرف را زد و بهمانی بهمان کار را کرد. چرا این وقت سال اینجا مانده ام، از فردا شهر شهر مردگان می شود و ارواح سرگردان هم به شهرهای بزرگ می روند برای گشتن. چرا من هنوز اینجایم. چرا پشت چرا از سرم عبور می کند و هر کدام به عمق اخمم می افزاید. 

در یکی از خیابانهای فرعی اطراف دانشگاه هستم که ناگهان نوری از کف خیابان به چشمم می خورد. حالا برای اولین بار است که خود باران را می بینم نه خیسی اش را بر سر و لباسم. رودی از آب باران در خیابان جاری است. نور چراغهای کنار خیابان در تاریکی رود منعکس می شود. هر قطره باران که به زمین فرود می آید نور را در نقطه برخوردش با آب روی زمین، در ابعاد یک پولک، منعکس می کند. زمین پر شده از پولک های نقره ای که یکی بعد از دیگری پدیدار می شوند. هیچ کس در خیابان نیست، نه پیاده ای نه سواری نه صدایی جز صدای شر شر باران. تازه یادم می آید که امروز سومین روز زمستان است و هوا آنقدر گرم است که باران دارد. تازه یادم می افتد که هر جا که بروم در مرکز این شهر بعدش می توانم پیاده تا خانه ام را گز کنم. تازه یادم می افتد که چقدر همه چیز زیباست و من چقدر خوشبختم برای داشتن چشمانی که این زیبایی را می بینند.

به خانه نزدیک می شوم. حالا میدانم که بعد از آن پیچ دیگر میهمانی پولکهای خیابان تمام می شود و شاید دیگر هرگز حسی که امشب تجربه کردم برایم تکرار نشود. ریه هایم را از هوای ملایم باران و چشمهایم را از پولکهای بیشمار نقره ای پر می کنم تا در خاطرم بمانند. و یکبار دیگر به یاد می آرم که زندگی لذت بردن از لحظه ایست که به آنی می گذرد. و هر آنقدر که شنیدن این جمله کلیشه ای و تکراری است، تجربه اش هر بار ناب و تازه است. عزیزی می گفت زندگی تکلیف نیست، زندگی یک هدیه است که بی چشمداشت نثارت شده، باید از لحظه لحظه داشتن این هدیه لذت برد. امسال سال خوبی خواهد بود. هدیه هامان مستدام!

* سهراب سپهری

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ دی ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک