دانه های ریز


+ کهکشانی از خاطراتی دور

این کدام نواست که مرا جادو می کند،

گویی از کالبدم جدا می شوم،

بی وزن،

معلق در کهکشانی از خاطراتی دور.

چونان پرنده ای که از شاخه ای به شاخه دیگر پر می کشد،

این نوا مرا از سیاره ای به سیاره دیگر می پراند،

در کوچه کودکی هایم قدم می زنم،

می پرم به هجده سالگی،

آن سال که قلبم برای او تپید،

به حیاط مدرسه می روم که از آفتاب طلایی شده است،

از آواز پدر عبور می کنم،

به کوهستان می رسم،

مادرم برایم شاهتوت چیده است،

...

خاطره به خاطره پر می کشم،

تا به خانه مادربزرگ می رسم،

شب است و باران می بارد،

پاهایم زیر کرسی است و بشقابی از پرتغالهای باغچه رویش،

آنجا می مانم،

با تمام بوی نم فرشها و ابهامی که در تاریکی این باران است،

به سیاره بعدی نخواهم رفت،

پایم زیر کرسی گیر کرده است،

اینجا سیاهچاله است و مرا از او گریزی نیست،

باران می بارد و از استکان چای بخار بلند می شود،

صدای رادیو بلند است،

این همان نواست،

تا ابد در خلسه این شب بارانی می مانم،

مرا از آنجا گریزی نیست ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک