دانه های ریز


+ شب يلدا

آخرين روز پاييز بود.غروب سی ام آذر ماه. ساعتها بود که باران می باريد.ساعتها.

و ما راه می رفتيم، گويی با خود عهد بسته بوديم که تا باران جاريست ما هم جاری باشيم ميان خيابانها. آنقدر محو رويای خويش بودم که يادم نيست سرما را، تمام آن روزها تابستان بود انگار.

با هم عهد بستيم که بعد از آن شبهای يلدا را با ياد هم سر کنيم ...

و من چه کودک و نادان بودم که خيال می کردم عهدرا بايد با تمام وجود بست،که خيال می کردم عهد بستن قداستی آسمانی دارد،که نمی دانستم عهد را تنها با زبان ميبندند که دلشان خوش باشد که عهد بسته اند. و من چه کودک و نادان بودم آن شب که عهد بستم.

                                ***

آخرين روز پاييز بود.غروب سی ام آذر ماه.ماهها بود که خواب بودم،ماهها بود که تنها بودم ،ماهها بود که مرده بودم.شب يلدا بود و من عهدی در دل خويش داشتم که مرا زنده نگه ميداشت.هيچ کس به ياد من نبود آن شب.

با خود انديشيدم،چه نادان بودم که نميدانستم عهد را به زبان ميبندند که دلشان خوش باشد که عهد بسته اند.اما من عهد بسته بودم بی آنکه بدانم عهد بستن به دل ديوانگی است و من ديوانه بودم بی آنکه بدانم.

و من آن شب را با خيالش سر کردم بی آنکه بخواهم.آخر عهد بسته بودم به دل،بی آنکه بدانم عهد بستن به دل ديوانگی است.

                                       ***

آخرين روز پاييز است.غروب سی ام آذر ماه.برف باريده است.چقدر اين جاده شبيه قلب من است،سرد و يخزده،در جاده پيش ميروم،بی آنکه بدانم به کدام سو می روم ،بی آنکه بخواهم پيش می روم.شب يلدا ست .نمی خواهم بينديشم به وجودش.گويی که نيست،گويی که هيچگاه نبوده است.نمی خواهم دوباره به ياد آن شب بارانی بيافتم.قلبم چه يخی بسته است ،يلدا را با آن همه جلال و شکوه انکار می کند تا عهد خويش را فراموش کند. 

وای بر من که چه نادان بودم آن هنگام که عهد بستم،که نمی دانستم عهد را بايد تنها با زبان بست که دلت خوش باشد که عهد بسته ای.

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک