دانه های ریز


+ وهم خاکستری...

ميان پله ها گم می شوم،

نميدانم کورسوی رنگ رنگ پنجره است يا نوای آرام و غم آلود زنی که می خواند،

اين ميان چيزی هست که تمام وجودم را تسخير می کند،

و مرا،

بی نياز به دو پای ناتوانم،

به گلستان نقش برجسته های چوبی ديوار ميبرد.

گويی زمستان آمده است.

گلهای يخزدهء خاموشی را ميبينم که بر قبر مردگان نهاده اند.

بی اختيار،رد پای زرد چرکمردهء غمناکی را دنبال ميکنم که پادشاهيِ طلائی درخشان را تداعی می کند.

و ميان ديوار،

آنجا که تمام رنگها در هم محو شده اند،

گم می شوم.

همه جا خاکستری است.

اينجا گورستان رنگهاست،ميان زمستانی گل آلود.

و اين ،خاکستريِ غمزده است که با صدای گرفته و ناتوان خويش، مرگ تمام رنگها را فرياد ميزند.

آنجا که تمام رنگها در هم محو می شوند،ميان گورستان خاکستری رنگهای نقوش ديوار،

گم می شوم.

و پله های سياه همواره صدايم ميکنند.

آه که پله های سياه چه ولعی دارند برای لگدکوب شدن.

و من هنوز می خواهم که ميان وهمِ مه گرفتهء خاکستری ،گم باشم.

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک