دانه های ریز


+ سندروم افسردگی بعد از خوشگذرانی های متعدد!

نمی دانم از کجا شروع شد، من اسمش را می گذارم افسردگی بعد از خوشگذرانی های متعدد! دو هفته اخیر سرم به شدت گرم بود به کارهای فوق برنامه ای که برای خودم تراشیده بودم. از سبزه ریختن برای فروش در نمایشگاه خیریه نوروزی بگیر تا جمع و جور کردن و مدیریت یک گروه موسیقی کوچک برای یک اجرای نیم ساعته. یک وقتی هم احساس کردم می خواهم دم ساعت تحویل آدمهایی که دوستشان دارم و اینجا دستم بهشان می رسد را دعوت کنم تا دور هم باشیم. اینطوری شد که شاید برای اولین بار در زندگی ام مسئولیت خطیر آماده کردن میز شام شب عید با سبزی پلو و ماهی شکم پر و ترتیب یک میهمانی تمام و عیار با پانزده مهمان را بر عهده بگیرم، آن هم دست تنها. آنهایی که دوستشان دارم هم من را دوست داشتند و دعوتم را قبول کردند و از شهرهای اطراف زحمت راه را به جان خریدند تا برای ساعت تحویل با هم باشیم. همه چیز به بهترین شکل ممکن انجام شد، ساعت تحویل را تلویزیون زنده بی بی سی فارسی اعلام کرد، همه کنار سفره هفت سین زیبایمان فریاد زدیم و احساساتی شدیم و همدیگر را بوسیدیم و دهنمان را با شیرینی های خانگی نمایشگاه خیریه شیرین کردیم و بعد هم میز شام بود و شامپاین که توسط دوست کانادایی ام به سنت نوروز اضافه شده بود. شام همراه شد با مجلس بزم و پایکوبی. مدتها بود که این همه یکجا نخندیده بودیم و بهمان خوش نگذشته بود. بماند که حساب حجم ریزه کاری ها بعد از رفتن مهمانها را نکرده بودم و تا ساعت چهار و نیم صبح مشغول جمع و جور کردن و شست و شو بودم، اما می ارزید. 

از فردای آن روز بود که شروع شد. دلم تنگ شد، شاید هم گرفت نمیدانم. بچه ها روی فیسبوک عکسهای تهران تعطیلات عید را گذاشتند که برق می زند و کوهستان برف گرفته دارد و عجیب برایم نوستالژیک است. دلم تنگ شد برای روزهای دور که این خوشگذرانی ها و دور هم بودن ها همیشگی بود. دلم گرفت از این دوری ها، از این در به دری ها، از این نمیدانم خانه ام کجاست، از این حس بی تعلقی به همه چیز و همه کس. یاد مادر و پدر و برادرم که افتادم بغضم ترکید. یاد مادربزرگ ها دلم را می فشارد که اینهمه می خواهمشان و اینهمه دورم از خنده هایشان و مهربانی هایشان. به خاله گفتم فکر کنم دیگر وقتش رسیده که به ایران بیایم تا یک ماه ای توی سر و کله بقال و چغال و راننده هایی که نمیگذارند پیاده ها از خیابان رد شوند و آدمهایی که توی صف می زنند و سرت فریاد می کشند و آنها که صاف صاف در ملا عام در خیابانها آشغال می ریزند و پسرهای نرسیده ای که پررو و وقیح متلک می گویند و دخترها را دست مالی می کنند بزنم تا دوباره عطایش را به لقایش ببخشم و فرار کنم به همین شهر آرامم.

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک