دانه های ریز


+ تمام زندگی من، یا روزهای گذشته و روزهای نا آمده

خواب دیدم در خانه ای بودم که مال من بود و هر چه می رفتم به انتهایش نمی رسیدم. به هر سوراخ سنبه اش که سرک می کشیدم دوباره به دالانی هدایت می شدم که قسمت جدیدی از خانه را نشانم می داد. هر بار خیال می کردم این دیگر آخرین قسمت است اما نبود. یک قسمت نم گرفته بود و آکواریومی داشت با ماهی های سیاه و خاکستری خیلی بزرگ، یک قسمت سقفی کوتاه داشت و دیوارهای کهنه بدون پنجره. یک قسمت مبلمان کامل داشت و یک قسمت شبیه انبار مخروبه و دوده گرفته و بی مصرف بود. یک قسمت دیگر از خانه، که مهمانها روی صندلی های پشت به دیوار در یک ردیف طولانی نشسته بودند، روشن و آفتاب گیر بود. آشپزخانه ای مدرن داشت و دو اتاق خواب نورگیر با دیوارهای سفید. در هر اتاق دکوراسیون چوبی بود با المان های سبز و زرد و سفید و یکی از دیوارها پنجره سرتاسری داشت رو به باغی سبز و یکی دیگر از دیوارها کمد دیواری. کمد ها چوبهای رنگ نزده بود و داخلشان با جعبه های چوبی که می شد مثل کشو بیرون کشیدشان قسمت بندی شده بود. من جعبه های کمدها را دانه دانه بیرون می کشیدم تا مطمئن شوم ساکنین قبلی چیزی در آنها جا نگذاشته باشند، اما جعبه ها تمامی نداشت. مهمانها که چهره های آشنای زندگی ام بودند بی هیچ حرفی به کاراهایم خیره شده بودند. یکی از فامیل های سببی ام که همیشه نگاهش می ترساندم آن وسط از همه بیشتر به یادم مانده است. در حین بیرون کشیدن جعبه ها داشتم فکر می کردم بهتر است این قسمت را از سایر قسمت ها که کهنه و مخروبه اند جدا کنم و بعد ها که وقت فراغتم بیشتر شد بنشینم جاهای دیگر خانه را باز سازی کنم و تکه تکه اجاره بدهم! در حین بیرون کشیدن جعبه ها به آرزوهایم فکر می کردم، به کودکم که می دانستم یکی از دو اتاق برای او خواهد بود و به باغی که هنوز وقت نکرده بودم ببینمش.

از صبح تا حالا این خواب حسابی ذهنم را به خودش مشغول کرده است. انگار آن خانه کل زندگی ام است، من، وجودم، زندگی ام با تمام دالان های فکرم، خاطراتم، نگرانی هایم، آرزوهایم. آن دالانهای بی صدا و تاریک و قدیمی گذشته من بود و آن بنای روشن با سقف بلند آینده ای که پیش رویم می بینم، اینده ای پر از آفتاب که زرد است و پر از زندگی که سبز است. تمام جعبه هایی که قرار است روزها یم و آرزوهایم را دانه دانه در آنها قرار دهم هنوز خالی اند و بی شمار. من که این همه سال است خیال می کنم  بی تفاوت به قضاوت دیگران مشغول کارها و درگیری های خودم هستم، در ناخودآگاهم تمام آشنایان را در حال نظاره کارهایم می بینم، همه به ردیف خیره به منند و با نگاهشان در من دلهره می کارند. تمام دالان های غم انگیز و خاک گرفته روزگار پیشینم آنجا بود که با تمام وجود سعی کرده ام از خاطراتم پاکشان کنم اما چه بخواهم چه نخواهم آنها هم قسمتی از کل این بنا بوده اند. در بهترین حالت شاید بتوانم تیغه ای بکشم و زمان رنگی را از زمان سیاه و سفید جدا کنم اما هرگز قدرت کوبیدن و نابودی بخش های گذشته را نخواهم داشت.

اما آن ماهی ها! آن ماهی های بزرگ و چاق که همه شان در یک آکواریوم  چپیده بودند و جای تکان خوردن نداشتند در آن اتاق خاکستری نم گرفته، آنها نشانه کدام قسمت از زندگی گذشته من بودند؟ تعبیر خواب را اگر  علم تجربی تحلیل روانشناسی آنچه در ناخودآگاهت می گذرد بدانم، تعبیر جالبی برای ماهی ها به من داد. ماهی در خواب زن نشانه جفت است و جالب اینجاست که من تمام ماهی هایی که زمانی خیال می کردم می توانند جفتم باشند و نبودند را در یک آکواریوم کهنه در نمور ترین قسمت خانه رزوگارم جا گذاشتم و رفتم و رفتم و از راهروهای پیچ در پیچ گذشتم تا به روزهای روشن آینده برسم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک