دانه های ریز


+ زندگی ابدی

شنبه صبح پانزدهم نوامبر دوهزار چهارده میلادی، هوا صاف بود و سوز برف داشت. آفتاب بی رمق زمستانی در گوشه ای از آسمان می تابید و سایه سنگ قبر ها را بر روی خاک برهنه ای که بر آن سوار بودند می کشید. اینجا سنگ قبرها عمود به زمینند، تو گویی که که مردگان، ایستاده به خواب ابدی فرو رفته اند. مادر تا ماه ها بعد از مرگ دخترک توان انجام کارهای اداری و سفارش سنگ و چیزهای دیگر را نداشت. قبر دخترک آنجا بود، درست در انتهای ردیف آخر قبرها، کنار بوته های خاکستری، آنجا که یک قطعه کوچک از خاک سیاه، بدون سنگ و نشان، آن را از سایر قبرها متمایز می کرد. مادر با پالتو و کلاه کرم رنگ از راه رسید و مجسمه سنگی صورتی رنگ پرنده خفته را روی قطعه خاک گذاشت و شمع ها را آرام آرام در اطرافش روشن کرد. آشنایان گل های سپید داوودی و شمع هایشان را یکی بعد از دیگری دور تا دور مجسمه می چیدند. 

آنگاه مادر روبروی حاضرین ایستاد و گفت که یک سال پیش بعد از مرگ دخترک دیگر هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی اش نداشت. تا آنکه برای دیدار موبد هندی به هند رفت و از آن پس به مدیتیشن روی آورد. حالا هر روز مدتیت می کند و دخترک را همیشه در کنار خود احساس می کند. مادر گفت که به پروشگاه کودکان استثنایی رفته و از طرف دخترش به کودکان کمک می کند. گفت که خیلی آرام است و خوشحال که تنها برای یک زمان موقت از دخترش دور خواهد بود و بعد از مرگ دوباره او را در آغوش خواهد گرفت. 

مادر آلبومی از عکس های دخترک درست کرده بود و در هر صفحه توضیحاتی نوشته بود. عکس دوستان دخترک با او و نامه هایی که بعد از مرگش برایش نوشته بودند، دیپلم و مدارک تحصیلی و عکس تمام سفرهایی که رفته بود. روی صفحه اول آلبوم ترجمه شعری از رومی با چاپ خیلی درشت به چشم می خورد:

Let yourself be silently drawn by the strange pull of what you really love. It will not lead you astray

 با خودم فکر می کنم، چطور می توان سفر کرد و از میان قرن ها گذشت و از قونیه تا کانادا رسید، روی دفترچه یادبود دختری که خیلی زود تمام شد. بعضی از آدمها هرگز نمی میرند، و این شاید همان زندگی ابدی است که انسان از زمانهای دور در پی اش بوده است.

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک