دانه های ریز


+ يک باطری خالی

هر چند وقت یه بار همه چیز یادم می آد یه مدت دیوانه ام  بعد از چند روز دوباره آروم می شم.

نمی دونم چه مکانیزمیه . مثل یه باطری که باید شارژش کرد و بعد از یه مدت خالی می شه و باز دوباره

باید شارژ شه.

اون مواقعی که شارژم تموم می شه واقعاً دیدنی ام

درست عین یه پیرزن غرغرو فقط می نالم که آی هوار من چه بد بختم.

همیشه میگم که من تو بیست و یه سالگی پیر شدم

یعنی مزۀ دردو چشیدم ، مرگ عزیزامو دیدم، از آدمای اطرافم دروغ و ریا دیدم،

به سادگیا و باورای بچه گونه ام خندیدم،

حماقت آدمای نفهمو دیدم

خلاصش به همۀ چیزای بدی که آ دما بعد یه عمر خوشی بهش می رسن رسیدم.

واقعاً آدمیزاد عجب موجود یه

وقتی فکرشو می کنم می بینم 9 ماه پیش این اتفاقارو حتی تو خوابم هم ندیده بودم

باورم نمی شه من هنوز زنده ام

دارم واسه خوب شدنم روز شماری می کنم ،دارم واسه آینده ام فکر می کنم،

دارم همه چیزو قبول می کنم همۀ بد بختی هایی که سرم اومده و سرم آوردن.

من چه پست فطرتم چه بی رگم.

هیچ وقت نخواستم جبرو بپذیرم اما حالا خودمو داخل یه جبر مطلق میبینم.

مطلق.

چه اون جاهایی که به طبیعت مربوط می شه ، چه اون جا هایی که دست آدمای دیگه ست.

همش جبره.

طبیعت هر کاری خواست کرد ،آدمای دورم هر غلطی خواستن کردن،

منم فقط نگاه کردم ،نگاه کردم و درد کشیدم.

تف تو روحم که انقدر عاجزم تف.

چه جوری جرئت می کنی بهم بگی به خدا توکل کنم؟ بهم بگی آدمائی که بهم بدی کردن،

که روحمو زخمی کردن رو ببخشم؟

چه طور به خودت اجازه می دی تو چشام نگاه کنی و داد بزنی که گریه هام واسه جلب ترحمه؟

چه جوری فکر می کنی که می تونی بهم بگی چی خوبه چی بده؟

تو که همه چیزو همه کستو داری، چه جوری فکر می کنی که بهتر از من صلاحمو می دونی؟

تف تو روح هممون که همه از دم نفهمیم.

آره اشتباه نکردی ، من دچار کمبود محبتم.

گریه می کنم نه برای اینکه محبت توی نفهمو جلب کنم ، برای اینکه گریم می گیره.

گریه ام می گیره با صدای بلند هم گریه ام می گیره.

من از یه آغوش گرم که فقط عشق بود و گرما ، افتادم توی یه زمهریر که دیگه نه از عشق حقیقی خبریه،

نه از اعتماد و پشت گرمی.

آره اینه حقیقت زندگی من که حالا فقط می تونم با لبخندم از اطرافیانم لبخند بطلبم تا برای یه مدت

شارژ باشم . آخه این روزا یه لبخند خشک وخالی هم کلی قیمت داره.

ولی در هر حال عملیات شارژ شدن انجام می شه.فعلاً تنها چیزی که کمکم می کنه همینه.

 

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک