دانه های ریز


+ تنها يادگار!

چشمانش را دوست میدارم،اين چشمان آشنا که سالهاست به عمقشان خيره ميشوم و در عمق سياه رؤياگون شان شبی لبريز از درخشش ستاره ميبينم و نگاهش که در تمام اين سالها تنها نيرويم بود برای پرواز که نگاهش خود آسمان بود .

اين روزها بيشتر به چشمانش خيره ميشوم.اين روزها نگاه مهربان مادرم را در چشمانش يافته ام،چه خوب است که هنوز چشمانش را دارم چشمانی که هميشه ميدرخشد از اشک و اين نگاه، تنها يادگاری که برايم باقی مانده است.

چه بی صدا با من ميگريد، او که در پس آينه ايستاده،تنها يادگاری که برايم مانده است از خاطراتی دور.

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک