دانه های ریز


+ نفس

خیال پردازی خصوصیت همیشگی شخصیت من بوده است. یادم می آید بچه که بودم بعضی وقتها خیال می کردم ممکن است توسط آدم ربا ها دزدیده شوم. از فیلم های آن روزهای تلویزیون یاد گرفته بودم که آدم رباها آنقدر دهنت را نگه می دارند تا تکان های شدید دست و پایت تمام شود و خفه شوی. آنوقت یکی دو بار تکانت می دهند تا مطمئن شوند دیگر نفس نمی کشی و بعد وسط بیابان رهایت می کنند و می روند پی کارشان. همیشه فکر می کردم اگر کسی بتواند نفسش را دو برابر آدمهای دیگر نگه دارد و نصف زمان خفه شدن را تقلا کند و نصف دیگر آن زمان خودش را به موش مردگی بزند، می تواند بعد از اینکه آدم رباها رهایش کردند و رفتند، دوباره نفس بکشد و به ریش همه شان بخندد.  تلاش آن روزهایم هم این بود که به ساعت نگاه کنم و رکورد نفس گیری ام را بشکنم تا جایی که گنجایش ریه ام دوبرابر بقیه آدمها شود. می خواستم اگر روزی ربوده شدم و خفه شدم بتوانم با این ترفند خودم را از مرگ نجات دهم.

خوب یادم هست که آن روزها می توانستم نفسم را تا دو دقیقه حبس کنم و هدف نهایی ام پنج دقیقه نفس نکشیدن بود. تا اینکه یکروز در حالی که به ساعت مچی ام خیره شده بودم و نفسم را حبس کرده بودم، پدرم مرا دید و ناگهان بر سرم فریاد کشید که "داری چه کار می کنی؟ می خواهی سلولهای مغز نداشته ات را با کمبود اکسیژن نابود کنی؟". آنوقت بود که فهمیدم آدمها برای زنده ماندن به هوا احتیاج دارند و دیگر هرگز تمرین بلف و فرار از چنگال آدم رباها را تکرار نکردم. آن روز نفهمیدم پدرم چگونه مچم را گرفت و از کجا فهمید دارم چه غلطی می کنم اما حالا که خوب فکر می کنم می بینم م دو دقیقه نفس نکشیدن برابر است با کبودی صورت و این رنگی است که هر پدری را ممکن است نگران و عصبانی کند!

فیلم "فصل کرگدن" مرا به یاد این خاطره دور انداخت، آنجا که نقش اول داستان با ماشین به داخل آب می رود تا شکنجه گر قدیمی زندانش، که حالا کنار دستش در ماشین نشسته است، از بی هوایی بمیرد. خودش اما سی سال سابقه زندان و شکنجه در سطل آب را دارد تا جایی که در حین شکنجه از بی هوای بیهوش می شد و شکنجه گرها کشان کشان به سلول بر می گرداندندش. حالا در صحنه آخر فیلم آرام به شکنجه گرش خیره شده که دارد تقلا می کند اما نمیتواند در ماشین را باز کند و همانجا جان می دهد. خودش هم که کلا عادت دارد به نفس نکشیدن، نشسته است و شکنجه شدن شکنجه گر را تماشا می کند. البته از همان ابتدای فیلم مشخص است که کلی از سلولهای مغزی اش نابود شده اند!

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک