دانه های ریز


+ نفرت!

نفرت روی دیگر عشق است. همان روی سایه گرفته اش، که تا وقتی در گرمای روی روشنش شناوری هیچ از آن روی تیره نمی دانی. عاقبت یک روز می رسد که معشوق با تو بد می کند، گریزی از آن نیست. معشوق هم آدم است با تمام کمی و کاستی های رفتاری یک انسان. آن روز که فرا می رسد تو مبهوت به بتی خیره می مانی که برای خودت از معشوق ساخته بودی و حالا تمام پیکر تراش خورده اش روبروی چشمانت فرو می ریزد. بت که فرو ریخت چشمت تازه به سایه های پشت سرش باز می شود. 

تو می توانی به سادگی کسی را دوست نداشته باشی، از کسی خوشت نیاید و از معاشرت با او دوری کنی، وقتی او را نبینی رفتارهای آزاردهنده اش را هم نمی بینی و دیگر اذیت نخواهی شد. اما نفرت داشتن چیزی پیچیده تر از این حرفهاست. نفرت جلوی گلویت را می گیرد، کاری ندارد که آدم منفور جلوی چشمت باشد یا نه، خیالش با تو است، حرفهایش در سرت تکرار می شود و بدون بودنش هنوز آزارت می دهد. نفرت به هر کسی ایجاد نمی شود، تنها از آنهایی متنفر می شوی که زمانی توقعی بالاتر از کسان دیگر از آنها داشته ای. برای این است که می گویم نفرت روی دیگر عشق است. تا عاشق نباشی متنفر نمی شوی بلکه بدت می آید، به همین سادگی. 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک