دانه های ریز


+ واقعاً نمی دونم چی بگم!!!

حس عجيبی دارم.عجيب برای اينکه تاحالا تجربه اش نکرده بودم.نمی دونم خوشحالم يا غمگين،اما هنوز انگشتهای دستم بی حسه.

اولين باره که از شنيدن يک حرف اينجوری سر جام خشکم ميزنه،يک دفعه تمام وجودم می لرزه و برای چند ثانيه هيچ کاری نميتونم بکنم،اون سطل آب سردی که يک دفعه رو سر آدم ميريزن،تا حالا تجربه اش نکرده بودم.تا امشب، الان می نويسم چون هنوز اون احساس فراموشم نشده.احساس سطل آب يخ.

با اين جمله شروع ميشه:تو و فلانی نامه های عاشقانه قشنگی برای هم مينوشتين ها!!!من ميگم تو از کجا می دونی ؟ ميگه خوب ديگه ما اينيم. بعد ميگه جداً به رنگ صورتی علاقه داری؟ حواسم انگاری پرته می گم صورتی؟ ،دوزاريم خيلی کجه ،بعد ميگه من هکت کردم تمام ای-ميل هاتو می خوندم.

صورتی password کذايی منه که الان دو سه سالی ميشه که عوضش نکرده ام.

بعد اون حالت عجيب غريب شدم.همون حالت مات و مبهوت که الان اينجا مينويسم تا فراموشش نکنم.خوب اين هم از ماجرای هيجان انگيز زندگی من.چند وقت بود افسرده شده بودم که چرا توی زندگيم ديگه از هيجان خبری نيست.جالب اينجاست که تا لحظه آخر تمام نامه های من رو می خونه و در ضمن اين وسط دوست اينترنتی خالی بند بنده هم شناسايی ميشه و آشنا از آب در مياد.(يارو از بچه های دانشگاه خودمونه که از روی قيافه ميشناسمش.که وقتی بهش گفتم کدوم دانشگاه درس می خونم کلی فيلم بازی کرد که مثلاً کف کرده).ای روزگار!!!!

يعنی من انقدر مهمم که يک نفر نزديک سه سال تمام نامه های منو  چک کنه؟يعنی واقعاً من ارزش اين همه صرف وقتو دارم؟ اون هم واسه يک آدمی که تا ديروز خيلی کم براش ميل ميفرستادم چون فکر می کردم فرصت نمی کنه چک ميل کنه.خيلی جالبه!!خيلی خيلی جالبه!!!   ميگم قديما که اينترنت و اين قرتی بازيا نبود مردم بدون هيجان چه جوری زندگی می کردن؟

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک