دانه های ریز


+ آزاد و شاد،

باز اومدم با يکی درد دل کنم گند کاشتم.امان از اين زبان الکن من که هر چی می کشم از دست خودشه. خواستم بگم تصور برگشتن به زندگی بدون اون سه تا برام سخته،خواستم بگم من وقتی به زندگی آينده ام تو تهران فکر می کنم دلم ميگيره،خواستم بگم بعد از اين هر جای دنيا که باشم غريبم ديگه هيچ جا خونه ام نيست ديگه به هيچ جا تعلق ندارم،خواستم بگم يک غم بزرگ هميشه همراهمه تا آخر،تا آخر آخر... که گفتم اگر درس نصفه کاره ام نبود شايد هيچوقت بر نمی گشتم تو اون شهر.

همين، اما گويا سوء تفاهم پيش اومد.حالا دارند ميگن شادی قصد برگشتن نداره،شادی از اونورا خوشش اومده میخواد بمونه. لابد بعدش هم میخوان بگن شادی تقاضای پناهندگی کرده يا شايد هيجان انگيزتر از اين حرفها، بگن شادی اونجا ازدواج مصلحتی کرده تا بتونه کارت اقامت بگيره...

اصلاً تصميم گرفتم که ديگه با کسی درباره احساساتم صحبت نکنم،يا اگر می کنم انقدر توضيح بدم که جای هيچ گونه ابهامی نمونه که البته بعيد بدونم حالت دوم هيچوقت پيش بياد چون احساساتم معمولاً انقدر طولانيه که شنيدنش از حوصله هر بنی بشری خارجه.ديگه وارد بحث صحبت با جانوران و اشياء و موجودات ماوراءطبيعی نميشم .

فردا پايان شمارش معکوسه.اين دوهفته هم عجيب دير گذشت ولی بالاخره گذشت.رهايی نزديک است.شادم.

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک