دانه های ریز


+ این درخت

این درخت پشت پنجره، همین درخت کهنسال که انگار سر به آسمان کشیده است، همین درخت که روزها برگهای پولکی اش برق برق می زنند، و شبها که باد در شاخه هایش می پیچد صدای گوش ماهی های ریز را می دهد در آغوش موج، همین درخت که روی تخت دراز  می کشم و به سبزی اش خیره می شوم، به ابهتش، به قامتش که در قاب پنجره جا نمی شود، روزی به خوابم می آید، روزی که دیگر روبرویم نیست، با غمی غریبانه که خوب می شناسمش. 

از جنس آن به یاد آوردن ها که از ظهرهای تابستان اتاق کودکی ام دارم، وقتی که آفتاب از پنجره در شمایل یک مستطیل داخل می شد، در آن سکوت تنهایی، انگار همه دنیا خواب بود و فقط من بودم و عروسکهایم. از جنس آن به یاد آوردن ها که از اتاق طبقه دوم خانه مادربزرگ دارم، درخت نارنج بود و بوی بهار و سکوت ...

یک روز هم این درخت را به یاد خواهم آورد، روزی که دیگر روبرویم نیست، با آن غم غریبانه که خوب می شناسمش...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک