دانه های ریز


+ یک تشت بسیار بزرگ آب!

صبح برای خودم تیپ می زنم! دوش می گیرم و موهایم را درست می کنم و چشمهایم را آرایش می کنم، حتی ریمل هم می زنم. شلوار قرمز مورد علاقه ام را می پوشم با بالاتنه سورمه ای، سر فرصت صبحانه مفصلی می خورم و ساندویچ نهارم را درست می کنم. کارها که تمام شد از پنجره به بیرون را نگاه می کنم و می بینم هوا ابری است، باد تندی هم می آید، برای همین کت یاسی رنگ محبوبم را هم می پوشم تا یکوقت خنکم نشود.

کفش های تابستانی ام را پا می کنم، کیف بزرگ وسایل یوگا را هم برمی دارم و از پله ها پایین می آیم . بعد انگار که ضامن ابرها به قفل در خانه ام وصل بوده باشد تا پایم را داخل کوچه می گذارم باران شروع می شود! یعنی شاید باران کلمه مناسبی برای توصیف آن حجم عظیم آب که به زمین می رسد نباشد. بیشتر شبیه یک تشت بسیار بزرگ آب است که ناگهان از پشت بام خالی اش کنند و تو آن زیر باشی. چاره ای ندارم جز آنکه به راهم ادامه دهم، یعنی به شکل با مزه ای حکایت نه راه پس داشتن و نه راه پیش داشتن است.

قیافه ی موش آب کشیده ام با چشمهای سیاه شده دیدن داشت وقتی به دفتر کارم رسیدم. 

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک