دانه های ریز


+ حمل و نقل عمومی برای عموم

پایان یک روز عجیب بود. مدتی منتظر اتوبوس ایستاده بودم و هنوز مکالمه ای که با پزشکم داشتم در سرم تکرار می شد. یک ساعت و ربع در اتاق انتظار مطب دکتر نشسته بودم. داشتم در آن سکوت بی پایان وبلاگ می خواندم که بغضم ترکیده بود، حالا از کدام مطلب وبلاگ به کدام قسمت خاطرات مغزم رسیده بودم و کجای نگرانی های ذهنی ام قلقلک داده شده بود بماند. بعد از آن هر چقدر هم دماغم را بالا کشیدم و اشکهایم را با دستمال پاک کردم باز هم وقتی دکتر بعد از یک ساعت و ربع عاقبت وارد اتاق شد اول برای چند ثانیه به من خیره شد تا مطمئن شود وسط عملیات سوگواری مزاحمم نشده است و بعد به من سلام کرد. 

هوا گرگ و میش شده بود که اتوبوس رسید، خالی از سرنشین. در همان احوالات بودم که به سمت در رفتم و خواستم وارد شوم که با تلنگر خانم راننده که مرا از سوار شدن منع می کرد به خودم آمدم. به داخل نگاه کردم اما هیچکس را ندیدم. نه قرار ملاقاتی داشتم، نه کسی جایی چشم انتظارم بود، نه بچه ای که روی اجاق باشد و نه اتوبوس دومی که ممکن بود از دست بدهم، اما به خاطر ماهیت منع شدن دلگیر شدم. بعد دیدم صدای پمپ باد آمد و کل هیبت اتوبوس شروع کرد به خم شدن به سمت پیاده رو. تازه فهمیدم که قرار است صندلی چرخدار از در اتوبوس رد شود. کمی بعد چرخهای یک صندلی برقی نمایان شد که از داخل به سمت در اتوبس می آمد. آقای میانسالی که روی صندلی نشسته بود، از نگاه من، کاملا فلج بود و به سختی با دست چپش دسته فرمان صندلی را کنترل می کرد. تمام قامتش طوری داخل صندلی مچاله شده بود که از بیرون اتوبوس اصلا دیده نمی شد. آنقدر دست ناتوانش را به فرمان زد و آنقدر چپ و راست شد و صندلی اش آنقدر به در و دیوار اتوبوس کوبیده شد که یک فرآیند ساده پیاده شدن چندین دقیقه طول کشید. وقتی خارج شد خسته شده بود، کنار پیاده رو بی حرکت ایستاد، شاید داشت نفسی تازه می کرد تا توانش را دوباره جمع کند و دستش را روی دسته صندلی فشار دهد و بتواند راه بیافتد.

حالا ساعت هاست که به این جمله فکر می کنم که میزان پیشرفتگی یک کشور را می توان از وضعیت حیوانات، زنان، کودکان و معلولین در آن کشور اندازه گیری کرد. ایران کجای این اندازه گیری است؟ نمی دانم ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک