دانه های ریز


+ زمان پرواز می کند

زمان پرواز می کند. این را سالهاست که فهمیده ام، همه این سالهایی که پرواز کرد و دور شد این را می دانستم. می دانستم که باید لحظه ها را مزمزه کنم و لذتشان را تا هنوز پر نکشیده اند ببرم. من تمام این سالها که پرواز کرد و رفت می دانستم که هیچ چیز همیشگی نیست و هیچ کس تا همیشه نمی ماند. میدانستم باید قدر آدمها را دانست که فردا می روند و یک گودال در سینه ات باقی می ماند به جایشان. تمام چاله ها و چاه های قلبم که هر از چندی تیر می کشد گواه این حقیقت است. من تمام این سالها که پر کشید و رفت می دانستم که اتفاق شاد را باید همان لحظه به جشن نشینم، که فردا شاید روی دیگر همان اتفاق غم انگیز باشد. 

و هنوز بعد از این همه گزیده شدن ها، با آنکه از ریسمان سیاه و سفید هم هراسانم، برای ساده ترین اتفاق خوشایند زندگی شادی ام بی انتهاست. انگار که به کمین نشسته باشد خنده هایم، بی درنگ و بی منت جاری می شود اگر زندگی بخنداندم، همه غمهایش فراموشم می شود، انگار نه انگار که همین زندگی روزی دلم را سوزانده است. اصلا چرا منتظر بمانم بگذار ساده بخندم بی هیچ اتفاق، حالا که ژن های خوش خنده مادر بزرگ در من به ارث رسیده است.

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک