دانه های ریز


+ چشمهای فیلتر سرخود

در کلاس یوگای داغ هیچکس حتی پرت ترین آدم هم عینک به چشم ندارد. در حالی که در دمای مثبت چهل درجه سانتیگراد روی سرت ایستاده ای و تمام منافذ وجودت در حال فوران است، فقط آن عینک را روی دماغت کم داری تا حفظ تعادلت کامل شود. من ردیف اول روبروی آینه ایستاده ام، جایی که بدون عینک هم بتوانم خودم را ببینم. هنگام انجام هر حرکت یک دل سیر خودم را برانداز می کنم، درست مثل تک تک آدمهای داخل سالن. گاهی هم لبخندی بر گوشه لبم میکارم که انرژی مثبت بیشتری به شخص خودم منتقل کنم و بیشتر از خودم خوشم بیاید وقتی مثل شیر آب عرق می ریزم.

 در آینه مردی را می بینم که پشت سرم ایستاده است. فاصله من تا آینه حدود دو متر است و مرد با من سه متر فاصله دارد، به عبارتی تصویری که از او در آینه می بینم با چشم من دو به اضافه دو به اضافه سه متر یعنی هفت متر فاصله دارد و چشم من بدون عینک از این فاصله تنها شمایل و رنگ را تشخیص می دهد. نمیدانم چرا از شمایل مرد خیال برم میدارد که به من در آینه نگاه می کند، اینجاست که مغز همیشه در صحنه ام در حین انجام تمرین یوگا شروع به کار می کند. در یوگا فکر کردن جرم است البته به جز تفکر به دم و بازدم یا ماهیچه ای که در حال انقباض است، و من در آن حال با خیال اینکه مرد در آینه به من خیره شده است دچار یک جنایت می شوم. گویا لبخند مذکور جز خودم سایرین را هم مستفیض کرده بود و در همان حین شروع به حساب کردن فاصله چشم مرد تا تصویر صورتم در آینه می کنم که در کمال ناباوری متوجه می شوم او هم دقیقا هفت متر با تصویر من فاصله دارد و در دلم به او دست مریزاد می گویم که از این فاصله لبخند ژکوند را تشخیص داده آن هم بدون عینک. بعد نمیدانم چرا اما به طور بزرگنمایی شده ای اندام مرد به چشمم می آید، بازوهای بزرگ، کمر باریک و سینه های ماهیچه ای برآمده. یوگا هرگز با اندام یک مرد چنین کاری نمیکند، این باید اثر وزنه های هشتاد کیلویی و قوطی های پروتئین باشد. اما باز هم دست مریزاد به همتش! دقیق تر می شوم به گوشه و کنارش، یک سری خطوط سیاه می بینم که حدس می زنم خالکوبی باشد، انگار آیه های انجیل را روی بازوهایش نوشته اند. اما در آن تصویر دور حتی آیه ها هم به چشمم قشنگ می آیند. یا عیسی مسیح انگار پشتش هم دو بال  فرشته خالکوبی کرده است. عجیب است این یکی هم آنقدر ها  که همیشه فکر می کردم بد نیست، به گمانم آن سینه ها قدرت جادویی دارند که تمام عیوب را می پوشانند. هر چه بیشتر نگاهش می کنم بیشتر به چشمم هیجان انگیز و زیبا می آید.

 تمرین تمام می شود و سرم را بر می گردانم تا مرد ماهیچه ای خارق العاده را از فاصله سه متری نگاه کنم. تازه قد کوتاهش را می بینم و جزییات کج و معوجش و چشمانش را که لوچ است. ناخودآگاه تصویر لرد فارکواد در داستان شرک جلوی چشمم می آید، آن لحظه که از اسب پیاده شد و پرنسس فیونا ناگهان فهمید که قد شوهر آینده اش تا کمر او هم نمی رسد. تازه با آن چشمهای چپ در بهترین حالت اگر در آینه به کسی نگاه می کرده، خانم کناری من بوده نه من.

از دیدن این صحنه تلنگری می خورم، این دقیقا خود منم در داوری آدمها. آدمها را وقتی هنوز نمی شناسی دورند و تار، و تنها شمایلی از آنها میبینی. از قضای روزگار اگر آدمها پتانسیل تبدیل شدن به یک عشق را داشته باشند، در خیالت آن شمایل مبهم را تبدیل می کنی به تصویر رویایی که از یک عشق در ذهنت داری. آن آدم در خیالت تبدیل می شود به آن چیزی که دوست داری باشد نه آن چیزی که در واقع هست.  وقتی نزدیک و نزدیک تر می شوی و چهره واقعیش را می بینی و می فهمی که چقدر با آنچه در خیالت ساخته بودی تفاوت دارد، می ترسی.  بعد از جدایی تازه می بینی تصویری که از او برای خودت ساخته بودی تنها یک خیال بود از آرزویی که در دلت داشتی. چهره واقعی اش، وقتی نقاب تخیلت را از رویش برداری، به هیچ کجای آرزویت نمی ماند و این همیشه ترسناک است...  

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک