دانه های ریز


+ این شبهای صامت

فانتزی من اینه که توی یک شب زمستونی همینطور که روی مبل کنار شومینه نشستم و دارم می نویسم، مردی که عاشقشم اونور اتاق مشغول نواختن پیانو باشد. من سرمو از دفترم بلند کنم و بهش خیره بشم، به انگشتهاش، به مچ  و ساعدش، به حرکات هماهنگ تمام بدنش موقع نواختن، و بعد وقتی به اونجای قطعه رسید که میدونه خیلی دوست دارم برگرده و بهم نگاه کنه و لبخند بزنه. اونوقت من همینطوری که بهش خیره شدم بلند شم و برم طرفش و آروم  انگشتهاشو  لمس کنم. بعد اون بدون اینکه آهنگ رو قطع کنه چشماشو ببنده و من از لبخند گوشه لبش ببینم که چه احساس خوبی داره. اونوقت سرشو بلند کنه و با همون لبخند به یک نقطه نامعلوم در افق پنجره خیره بشه. بعد من هم سرمو برگردونم و با همون حس به همون نقطه نامعلوم خیره بشم...

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک