دانه های ریز


+ متاسفم!

غروب جمعه است.خاله ،تلفن نزده.هميشه عصرهای جمعه که ميشه غم رو دلش سنگينی می کنه و به من زنگ می زنه تا حرف بزنيم.هميشه می گه زنگ زدم که برام بخونی .

دل و دماغ خوندنم نيست.تار زدن هم برام خيلی سخت شده به خاطر درد پام.

ديروز فکر می کردم خيلی خوشحالم.اما امروز يک حس بدی دارم.حس عصرهای جمعه.

تازه فهميدم چرا عمه اصرار داره که بيشتر اينجا بمونم.هنوز نرفته از فکر و خيال تنهايی من توی اون شهر پر دردسر استرس گرفته.حق داره.ديگه به چی ميتونه اعتماد کنه .امروز بعد از مدتها نشستيم و يک ساعت زار زار با هم گريه کرديم.عصر جمعهء تنهاييمون بود آخه.اين غم هيچوقت سبک نميشه.نه برای من نه برای عمه نه برای خاله.

دلم می خواد زودتر از اين برزخ خلاص بشم.نه ميلی به ماندن هست نه اميدی به رفتن.

متاسفم که دوباره غمگين شدم.آيندهء نزديک غم انگيز نيست ،آيندهء کمی دورتر وحشتناکه،آيندهء خيلی دور هيچ ايده ای بهم نميده.چه کنم که اين آيندهء ميانی زورش به همشون می چربه.

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ آبان ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک