دانه های ریز


+ Rideshare

پست قبلی را نوشتم بشود پیش درآمد این پست

شهری که من زندگی می کنم یک شهرستان کوچک است با چند خانوار سکنه و چند ده هزار دانشجو و یک سری خانواده های زندانی های ایالتی که می آیند مقیم اینجا می شوند تا نزدیک زندان باشند و در مجموع می شود صد و پنجاه هزار طنابنده! حالا فرض کن دچار افسردگی مقطعی هم باشی و حالت از یک سری وقایع و خاطرات هم برای مدتی به هم بخورد، این می شود که مترصد فرصت می نشینی تا فرار کنی بروی به سمت "شهر" که دو تا آشنا ببینی و دلت باز شود. از نظر موقیت جغرافیایی البته دقیقا در مرکز حد فاصل بین تمدن ها باشی که خوب این نکته در حال حاضر آن نیمه پر لیوان است که مرا از دق مردگی نجات می دهد.  پدیده ای به نام "راید شیر" را هم کشف کرده باشی که به صورت زیر تعریف می شود:

آدمهایی که با اتومبیل شخصی شان به شهرهای دیگر سفر می کنند، این اتفاق فرخنده را روی اینترنت آگهی می کنند تا چند نفر دیگر هم با آنها همسفر شوند و هم هزینه سفر تقسیم شود هم آلایانده های کمتری به محیط زیست اضافه شود و هم بلکه در طول مسیر گپی بزنند و حوصله شان سر نرود. در کل مضمون هیجان انگیزی دارد و آدم دلش می خواهد این را همه جای دنیا باب کند.

من هم چند بار که بلیط فخیمه اتوبوس گیرم نیامد با این روش سفر کردم و هر بار خوشحال تر از بار قبل صحیح و سالم به مقصد رسیدم. با دوستان تازه از ایران آمده هم که راجع به این موضوع صحبت می کردم همه متفق القول ناراضی بودند که حالا اگر اتفاقی برای توی حوری بلوری افتاد ما چه کنیم و چه نکنیم و من هم همه شان را قانع می کردم که اینجا کاناداست و اصولا همه چیزش بر پایه اعتماد و انسانیت می چرخد و جای هیچ نگرانی نیست و با این حرف به نشان افتخار شجاعت هم مزین شدم توسط ایشان. غافل از اینکه این همه حس خوب از همسفر شدن با آدمهایی که اصلا نمی دانی کی هستند و از کجا می آیند همان حالت خارج از معمول است و باید به زودی منتظر یک اتفاق متفاوت باشی.

یک بار راننده یک دختر جوان خوش صحبت کانادایی بود که تمام مسیر در حین رانندگی برایم هندی خواند و رقصید و من اصلا نفهمیدم کی دو ساعت گذشت و به مقصد رسیدم انقدر که خندیدم. یک بار دیگر هم اتفاقی با یک دختر ایرانی دیگر همسفر شدم که هرچند با یک پاتیل عسل هم نمی شد خوردش برای من ندید بدید کلی اتفاق مهمی بود و باز در تمام طول مسیر هیجانزده بودم که چقدر دنیا کوچک است و چقدر من خوشحالم و چقدر همه چیز جالب است اینجا.

و درست بعد از اینکه من دو روز تمام در وصف خوبی های "راید شیر" برای اقوام مقیم "شهر" داد سخن داده بودم و خیال می کردم حالا دری از درهای بهشت روی من باز شده که با این پدیده آشنا شده ام و کم کم هم دستم آمده که چه کنم و چه نکنم،‌ اینبار گیر آدمهای متفاوتی افتادم.

"تورنتو و حومه" یک ابر شهر است که اگر بخواهی از این سرش بروی آن یکی سرش باید چمدان ببندی و وسایل سفر جور کنی و چند وعده غذا و آب همراهت باشد و خیلی خوش شانس باشی یک روزه برسی آن طرف! از این سر شهر کوبیدم به آن سر شهر و نیم ساعت قبل از قرار با جناب راننده هم رسیدم آنجا و تمام روزم هم به نگرانی اینکه آیا به موقع می رسم یا دستم می ماند در حنا و اینکه کدام مترو را بگیرم که از کدام اتوبوس جا نمانم حرام شده بود. تنها دلخوشی ام این بود که این منتهی الیه شرقی شهر که کوبیدم و بعد از چند ساعت آزگار خودم را رساندم، در مسیر شهرستان خودمان است و اینجوری اقلا در کل مسیر صرفه جویی می شود. خلاصه ماشین مذکور را یافتم و داستان از اینجا آغاز شد.

راننده، آقای سیاه پوست عصبانی ای بود که پشت سر هم سیگار می کشید، سیگار آن هم در کانادا خودش مقوله ایست که باید جداگانه بررسی شود، و خانم چشم بادامی همراهش هم در حالی که سیگار از گوشه لبش آویزان بود و با یک دست پشتش را می خاراند و با یک دست شورتکش را بالا می کشید و در همان حین مدام با موبایلش پیامک رد و بدل می کرد. هر چند ثانیه یک بار هم دهانش را باز می کرد و دندانهای سرتاسر قهوه ای اش را آفتاب می داد و با یک صدای لوله بخاری همانطور که سیگار به لبش چسبیده بود آقای راننده را با پیامکهای دریافت شده به روز می کرد. آخر سر راننده به من گفت روی موبایلت اگر اینترنت داری این آدرس را پیدا کن و خلاصه از منتهی الیه شرقی شهر برگشت به منتهی الیه غربی شهر که دو مسافر دیگر سوار کند. من از یک طرف از ترس مشغول قالب تهی کردن بودم که اینها با این قیافه های عجیب مرا کجا می برند و از طرف دیگر میان ترافیک شهر اعصاب برایم نمانده بود و از طرف پشت آفتاب کله ام را داغ می کرد و از جانب جلو هم دود سیگار این دو تا ملک الموت بود که در حجم بخارات لوکوموتیو وارد سیتم تنفسی ام می شد.

القصه به مقصد مورد نظر کنار فرودگاه تورنتو رسیدیم و دو تا خانم سیاه پوست بسیار درشت و بد اخلاق را سوار کردیم که از همان نقطه مبدا تا خود مقصد نصف وزنشان را روی من نحیف انداخته بودند و خرناس می کشیدند. آنجا هم با اینکه قبلا با هم بحثش را کرده بودیم جناب راننده فرمودند وقتمان تلف می شود تا توی شهر بیاییم همینجا وسط بزرگراه پیاده شو برو! که اینبار دیگر جان بر کف آن روی سگم را نشانشان دادم و گفتم زیر حرفت بزنی پولی نمی دهم و رعشه بر اندامش انداختم و عاقبت مرا رساند به جایی که قرار گذاشته بودیم و گفت پول بیشتر بده که باز یک جر و بحث دوستانه انجام شد و راهم را کشیدم و رفتم و تا ساعتها از اینکه زنده و سر حال هنوز نفس می کشم مشغول فریضه شکرگزاری شدم...

درصد شوری چشم من تا حدی بالاست که حتی داستان "راید شیر" هم از آن در امان نمانده است ...

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک