دانه های ریز


+ زنجيری تکه تکه به نام عشق،

دختر زيبا بود با قامتی رعنا و چشمانی گيرا.عاشق بود و به عشقش وفادار.مرد روياهايش ولی دلخواه تمام دختران ديگر نيز بود.

پسر اما تنها بود و در آينهء تنهايی اش شمايلی ناموزون از خويش می ديد.هر روز از دختر می پرسيد ،من زيبا نيستم؟ دختر مدتی به قامت پسر می نگريست و چون نشانی از حسن در او نميافت،با چشمانی مهربان اما نگاهی مغرور و بی درد به چشمان پسر خيره می شد و به او می گفت«مهم خلق نيکوست.» و پسر هر بار دلشکسته تر از قبل صورت نازيبای خود را تجسم می کرد و عشق خود را به دختر از او پنهان می نمود.

بعد ها ، مرد روياهای دختر به عشق بی آلايش او خيانت کرد.دختر با چشمانی پر از اشک و خون به پيش پسر بازگشت و با بغضی فروداده از او پرسيد ،مگر من از زيبايی چه کم داشتم ؟ پسر به چهره دختر نگريست که همه حسن بود و زيبايی ،اما شعله های عشق را ديگر در قلب خويش احساس نمی کرد که آتش عشق زير خروارها خروار خاکستر عقل و زمان مدفون شده بود.با چشمانی بی فروغ به چشمان ملتهب دختر خيره شد و به او گفت«مهم خلق نيکوست.»

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک