دانه های ریز


+ Canada*

هر روز که از اقامتم در کانادا می گذرد، بیشتر از تصمیم ام برای آمدن به این نقطه دنیا خوشحال می شوم. کانادایی ها در واقع مهاجرانی هستند که نهایتا همین سه چهار نسل پیش به اینجا آمده اند و مشکلاتی مشابه مشکلات امروز ما را پشت سر گذاشته اند. از یک نقطه دنیا بریده اند و ریشه هایشان را با درد و رنج از خاکشان بیرون کشیده اند و خود را به یک نقطه دور افتاده قلمه زده اند تا آرام آرام دوباره جوانه بزنند و بارور شوند به امید فردای بهتر. این تاریخ پشت سر آنقدر به امروزشان نزدیک است که هنوز یادشان نرفته به سوی آدمهای تازه وارد لبخند بزنند. و هنوز هم اگر مهاجر تازه می بینند آنقدر حافظه تاریخی شان خوب است که سختی های اجدادشان را در این راه فراموش نکرده باشند و دستشان برای کمک به همسایه های فردایشان دراز باشد. برایشان هنوز مهاجر تازه به معنای همشهری بامعلومات و تحصیل کرده است و هنوز آدمهای مختلف از فرهنگهای مختلف را با آغوش باز می پذیرند به امید بهبود فرهنگ جمعی شان. هنوز می فهمند جمعیت تحصیلکرده بیشتر یعنی نیروی کار مفید بیشتر، پیشرفت سریعتر، دوست باسواد بیشتر و آینده جمعی زیباتر. انگار که ظریب هوشی شان از آدمهای متعصب و تک بعدی و خود محور کشورهای شرق بیشتر است، انگار نگاهشان به زندگی جامع تر و زیباتر است. 

شاید این سرزمین به طمع کشف معادن تازه و استثمار منابع طبیعی، شاهد تاریخ نازیبایی باشد. کجای دنیا تاریخی خالی از خونریزی و دشمنی و غارت دارد که اینجا داشته باشد. یکی دورتر یکی نزدیکتر اما تمام سرزمین ها با اجحاف به ساکنین بومی آن منطقه به تمدن رسیده اند. من با تاریخ کاری ندارم، آنچه مردم یک سرزمین را شاد و راضی نگه می دارد تاریخ دویست ساله و ده هزار ساله نیست، سطح معلومات است، دانش و آگاهی است، امید به فرداهای بهتر و لذت از لحظات امروز است. من به امروز خودم می اندیشم، که با دیدن لبخند یک همسایه شاد می شوم و نگران جنگ و قحطی و تصادف فردای فرزندانم نیستم. فرزندانم، اگر بخت دیدارشان با من باشد، جایی به دنیا می آیند که نه آنقدر درگیر قحطی فرهنگی و نداشتن کوچکترین حقوق انسانی شان اند که یادشان برود رنگ شاد زیستن و انسان بودن را، نه آنقدر مرفه و بی رابطه با بقیه دنیایند که هیچوقت نفهمند زندگی آن روی سکه ناملایمتی هم دارد. شاد و باسواد رشد می کنند، نه عقده کمبود خواهند داشت نه از آنطرف بام خواهند افتاد که ندانند مردم سرزمینهای محروم چه رنگی اند. که همیجا از دوست مهاجرشان خواهند شنید که درست آن سوی دنیا سرزمین هایی آفتابی هست که مردمی باهوش و توانا دارد اما از بخت نا خوش توانایی هایشان صرف به دست آوردن ابتدایی ترین حقوق انسانی شان می شود نه پیشرفت علم دانششان.

اینجا فرهنگ و سنت، تفکرات خرافی به ارث رسیده از نادانی اجداد هفت پشت قبل نیست. اینجا فرهنگ را خود مردم با مطالعه شان ساخته اند. محیط زیست برایشان معنی دارد، تفکیک زباله یا استفاده حداقل از سوخت های فسیلی یا اتمی برایشان موضوعی جا افتاده است. احتیاج به خود زنی نداری تا قانعشان کنی پلاستیک را نباید از شیشه پنجره بیرون انداخت! اینجا کودکان از وقتی به مدرسه می روند یاد می گیرند که دروغ نباید گفت. هیچ کودک کانادایی در امتحان مدرسه تقلب نمی کند چون فرهنگ خانواده اش به او یاد داده که با تلاش باید به پیروزی رسید نه با کلک. اینجا وقتی عطسه می کنی نمی گویند صبر آمد سر جایت بایست! می گویند برو دکتر شاید سرما خورده ای یا حساسیت داری که در هر دو صورت اگر زود پیشگیری نکنی ممکن است اذیت شوی. اینجا وقتی به کسی می گویند زیبا شده، صد بار به تخته نمی کوبند که ثابت کنند از بخل و حسودی نیست که زیبایی اش را به زبان می آورند، اسفند دود نمی کنند تا خیالشان راحت شود از هر گزندی در امانند. اینجا اگر در کاری موفق نمی شوند دنبال مقصر نمی گردند، تخم مرغ نمی شکنند که ببینند کدام حسودی چشمشان زده، می روند فکر می کنند تا دلایل شکست را پیدا کنند تا درسی بگیرند. اینجا اگر نمیخواهند کسی به خانه شان بیاید با چاپلوسی نمی گویند خانه ما تشریف بیاورید قدم به روی چشم ما بگذارید خیلی ساده هیچ چیز نمی گویند یا اگر موقعیتش پیش بیاید می گویند ما وقتمان برایمان ارزش دارد صرف کسی می کنیم که از همصحبتی اش لذت می بریم. اینجا زن و مرد هر دو به یک اندازه انسانند نه دیه زن نصف مرد است نه مهریه زن تپل و سفید هزار و سیصد و اندی سکه طلا. نه زن تمام دغدغه زندگی اش این است که کدام مرد بیاید و گرانتر بستاندشان نه مرد به خودش اجازه می دهد که زنی بخرد و در خانه حبس کند و به زنان دیگر در خیابان هم به چشم ابزار جنسی متحرک نگاه کند...

این حرف ها تمامی ندارد. فقر فرهنگی دردی است که در هر جامعه ای بعضی از افراد از آن رنج میبرند. ولی در کدام قانون این فقر معضل شناخته می شود و در کدام قانون ارزش، نشان می دهد زندگی برای آدمهای روشنتر کجا سخت است کجا غیر ممکن.

زمستانی که در آن به سر می برم از هر نظر سرد ترین زمستان تمام زندگی ام بوده است. اما خوشحالم که تمام این سرما مرا از مسیری که پیش گرفته ام پشیمان نکرد. چون واقعیت روشن تر از آن است که زیر سرمای زمستانی مدفون بماند...

 

* کانادا: از کلمه قدیمی سرخپوستی "کاناتا" به معنی "سرپناه" می آید 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک