دانه های ریز


+ آرزو بر جوانان عيب نيست!

هفته بعد نه هفته بعديش دوباره وقت دکتر دارم.خودم می دونم درخواست خيلی زياد و نا به جاييه که دارم.اما آخه چی ميشه اگه استخون هام جوش خورده باشه.می دونم از درد فيکساتوری که تو پامه نمی ميرم،ولی بد جور ازش متنفرم.يعنی نه که بميرم از اذيت هاش ولی يک جور حس کلافگی يک جور جيغ که تو همه وجودم پيچيده و بيرون نمياد يک جور افسردگی يک جور نفرت نمی دونم از کی ،يک جور حس انتقام نمی دونم ازچی ،در من به وجود مياره.خوب آخه لحظه به لحظه جلوی چشممه هر حالتی که باشم دردش همراهمه.البته منتظر معجزه و اين حرفها نيستم ولی کلا سيب زمينی هم نيستم.خودم هم نفهميدم چی گفتم ولی خوب تو خودت همه چيزو می فهمی ديگه نياز به گفتن من نيست.

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک