دانه های ریز


+ کار!

بعد از مدتها انتظار بالاخره يک جايی استخدام ميشی.صبح از خواب پا ميشی کلی خودتو شيک می کنی.برای نهارت يک ساندويچ درست می کنی.با سلام و صلوات راه می افتی که بری سر کار.راه خيلی طولانيه،توی راه با خودت فکر می کنی درسته حقوقش کمه ولی به عنوان اولين کار زندگيت خيلی بد نيست چون حتماً خيلی چيزها ياد ميگيری.می رسی.رييس و بقيه کارمندها با لبخند ازت استقبال می کنند و تو رو به دفتر کارت راهنمايی می کنند.پشت کامپيوترت می شينی.بدک نيست ،يک اتاق داری که فقط مال خودته.هيجان انگيزه.همه چيز جالبه.همه چيز جديده.توی کشوهای ميز شکلات و بيسکويت و کاغذهای کارمند قبلی رو پيدا می کنی.تا آخر روز متوجه ميشی کارمندی که قبل از تو توی اين دفتر کار می کرده به دليل بيماری افسردگی از کارش استعفا داده.بعد از اون، اتاق به نظرت تنگ و ترش مياد و احساس می کنی هوای کافی برای نفس کشيدن نداری،برای همين تا تمام شدن وقت کارت مدام خميازه می کشی.شب وقتی می رسی خونه احساس خستگی می کنی .با خودت می گی بعد از ۶ ماه اولين بار بود که صبح به اين زودی از خواب بيدار شدم.می خوابی که فردا صبح راحت تر بتونی بيدار شی.

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک