دانه های ریز


+ درد،درد،درد

از اين درد ممتد کلافه ام.اراده ای در کار نيست که بخوام اونو بسنجم.گذشت اون روزگار که فکر می کردم دنيا از آن منه،که فکر می کردم دردها تو دست منه برای اينکه اراده خودم رو آزمايش کنم،که به اراده محکم خودم غره بشم، که دنيا رو زير سلطه خودم ببينم ،که مغرور باشم، که از غرور خودم احساس لذت کنم و توی دريايی از آرامش و رضايت شنا کنم.الان فقط يک مسکن می خوام.يک مسکن قوی که خوابم کنه،اونقدر قوی که وقتی از خواب بيدار شم ببينم همه دردها تموم شده.چه لزومی داره که اراده آدم قوی باشه در حالی که زندگی جبر مطلقه.دلم می خواد اون شادی کوچولوی احمق رو خفه کنم که گفت اگر بخوای ميشه ،فقط کافيه که بخوای.اما نميدونی چقدر دلم می خواست که هنوز همون شادی کوچولوی احمق باشم. هيچی هم اگر نداشت خودشو داشت ،غرورشو داشت،اعتماد به نفسشو داشت.

نویسنده : shadi ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک