دانه های ریز


+ خوشبختی...

احساسی که این روزها دارم را، هرگز به خواب هم نمیدیدم. من حتی به تصویر کشیدن چنین شادی را در رویاهایم نمیدانستم، چه برسد خیال داشتنش را. انگار که به شکنجه سالیان عادت کرده بودم، برای من خوشبختی خاطره ای دور از کودکی هایم بود که سالها پیش گذشته بود و تمام شده بود و به درستی به یاد نمی آوردمش.  خوشبختی را می خواستم، اما انگار معنایش را درست نمی فهمیدم. خیال میکردم خوشبختی را باید با زور به دست آورد،‌ خیال می کردم باید زجر کشید و جنگید و از جان گذشت تا خوشبختی را به دست آورد. حالا اما برای اولین بار در زندگی ام، به عنوان یک انسان بالغ، خوشبختی را با تمام وجودم احساس می کنم. خوشبختی یک حس ساده است که آرام آرام بدون آنکه بفهمی یا برای به دست آوردنش شکنجه شوی، می آید و بدون آنکه بدانی کی، به وقتش در قلبت می نشیند...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک