دانه های ریز


+ يک حجم تو خالی سياه!

چهارمين چيزی که دلم براش تنگ شده،اون سالن سياه و تاريکه .اون وقتها همهء لامپها سوخته بود.آخرين تصويری که ازش تو ذهنمه،همون چهار گوش بی چراغ و وهم آلوده.دلم می خواد اونجا ،روی سن،بايستم و به نقطه ای نا معلوم توی سياهی روبرو خيره بشم.اونجا که تمام صندلی ها خالی از تماشاچيه.شنيدم که صندلی ها رو کندند.روزی که بر گردم همه چيز عوض شده.حتماً همه لامپها عوض شده.حتماً اون فضای سياه و رويا گون پر از چراغ و روشنايی شده.هنوز هم وقتهايی که دلم گرفته،خودم رو روی سن تاريک نمايش در حال اجرای يک مونولوگ تجسم می کنم.هنوز هم عاشق تياترم حتی اگه ديگه بازی نکنم.

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک