دانه های ریز


+ ابرهای بارانزا...

تهران را تا این اندازه خاکستری به یاد ندارم. چند روز است که باران میبارد و ابرها خالی نمیشوند. اول هوا لطیف بود، حالا ولی فقط سرد است. روزهای سرد و تاریک زوریخ برایم تداعی میشوند با خاطرات غمناک نمناکش. به خودم دلداری میدهم، مغز و روحم در هیچکدام از گروه های مشکلات روحی قرار نمیگیرد، جای افتخار دارد و از حادثه کمال تشکر را دارم، که هر کجایم را که آسیب زد، مغزم را بدون ضربه و روحم را سالم نگه داشت. من فقط گاهی دلم میگیرد، آن هم نهایتا ماهی یکبار! 

یک سوال هست که امروز شدیدا آزارم میدهد: به کدام حق و با کدام اجازه، قاتل مقتولش را میکشد؟ گیرم که اعدام و دیه ای هم در کار نباشد، گیرم که دستمزد زیادی هم گیرش بیاید، گیرم که حلقه گل هم به گردنش بیاندازند، با کدام اندیشه یا وجدان انسانی به خودش اجازه این کار را میدهد...

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک