دانه های ریز


+ پروانه ها به انتظار منند...

نمیدانم کجا افتاده ام، جایی میان راه، زیر دست و پای آدمهایی که بی درنگ می دوند، بی نگاهی به زیر پایشان. یا شاید به کناری تاریک که پرنده نیز پر نمیکشد آنجا. نمیدانم کجا افتاده ام، دشت یا صحرا، بادیه یا آبادی، کوه یا دریا. یا شاید به ناکجا آباد آرزوهایی که هیچگاه به آنها نرسیدم، که در دلم گم شد و هرگز پیدایشان نکردم، جایی که هیچ جا نیست، جایی ورای درک من، جایی ورای عمر من به زمین...

من به دور خویش پیله ای از تنهایی تنیده ام. اینجا تمام دنیای من است، نه می چرخد، نه مرزهای بسته دارد، نه حصارهای شکسته، نه رنگ نه ریا. اینجا خانه من است و من تنها کس خویشتنم با تمام دردها و ناتوانی هایم. من اینجا می مانم، تا روزی که بالهای پروازم درآیند، روزی که پروانه وار به سمت آسمانی روم که در آن نشانی از کرمها نیست، کرمهای علف خواری که هزاران هزار سال است در هم می لولند تا علفی یا برگی یا ساقه ای بیشتر به دست آورند. من اینجا در پیله می مانم،

 یا پروانه می شوم،

 یا می میرم...

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک