دانه های ریز


+ دخترک..

میگم دنیا همین امروز شش میلیارد و نهصد و هفتاد و سه میلیون و ششصد و هشتاد و سه هزار نفر جمعیت داره، فکر می کنی از این تعداد چند تاشون شانس اینو داشتند که حساب شده به دنیا بیان و یک مامان بابایی آشنا به علم روانشناسی کودک بالای سرشون داشتند که مراقب تک تک نکته های تربیتی و اخلاقی شون بوده باشه. آره درسته خیلی کم! حالا فکر می کنی تو هفتاد هشتاد سال شیرین زندگیت با چند تا آدم برخورد می کنی؟ صد تا؟ هزار تا؟ ده هزار تا؟ فکر می کنی از این تعداد که گفتی چند تاشون هستند که جزو اون دستهء خوش شانس آدمها هستن که بهشون اشاره کردم؟ بقیه چی؟ آره درست فهمیدی، از این همه آدم که تو زندگیت دور و برت هستند و خواهند بود عده انگشت شماری هستند که به جز رفع حوایج اولیه خودشون به الفبای انسانیت و اخلاق هم آشنایی دارند.

میگم خیلی خوشبینانه که به قضیه نگاه کنیم و فرض کنیم به آدمهایی که بیماری های خاص روحی و روانی دارند بر نخوری باز هم تو هر دوره از زندگیت عده زیادی هستند که بدون اینکه بخوان قلبتو میشکنن و میرن، بدون اینکه حتی متوجه بشن کاری که کردن غلط بوده. هیچ جوری هم نمی فهمند، هیچ جوری، حتی اگه تو خودتو از طبقه هفدهم پرت کنی پایین، نهایت عکس العملشون اینه که سرشونو تکون میدن و رد میشن. حرف من اینه که خیلی از آدمها سطح شعورشون پایین تر از توقع توست، این عده رو ول کن به حال خودشون تا آدمهایی با سطح شعور خودشون پیدا کنن.

میگم انقدر ضعف نشون نده، درسته که بد شانسی آوردی، درسته که عشق خودتو از سر بچگی نثار کسی کردی که لیاقت تورو نداشت، درسته که به غرورت لطمه زده، درسته که یک دوست کاری با تو کرده که هزار تا دشمن هم نتونسته بود باهات بکنه، ولی این همه مدت آه و زاری بسه دیگه! به خودت بیا، یک کاری کن که چند سال دیگه وقتی بر میگردی به این روزات نگی آی آی آی ببین چه عمری از خودم تلف کردم، بذار سرت پیش خودت بالا باشه که من انقدر بزرگ بودم که از این اتفاق درس هایی که باید میگرفتم رو گرفتم و رد شدم. بذار به خودت افتخار کنی که از اتفاقی که به نظرت خیلی سهمگین می اومد جون سالم به در بردی و خیلی زود تموم زخمهاتو التیام دادی و برگشتی به زندگی، زندگی ای که آخر آخرش اگه چند میلیون آدم هم بیان توش و برن فقط و فقط مال خودته، خود خودت تنها، نذار ناراحتی این روزها روحتو زخمی کنه، زودتر بزرگ شو و پوست بنداز، از این فکرای سیاه از این نفرت و کینه که روی همه زندگیت سایه انداخته رها شو، زود باش..

میگم حسرت روزهای گذشته رو اگه بخوای بخوری تا ابدالدهر تمومی نداره، برو به سمت آینده و ساختن روزهایی که از مرور کردنشون لذت ببری. کاش دفعه بعد که میبینمت همون دختر شاد همیشگی باشی با لباس قرمز و چشمهایی لبریز از اعتماد به نفس..

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک