دانه های ریز


+ يک پست دردناک!

خرداد امسال داشتم با خودم فکر می کردم که بعد از ۱۶ سال(دوران آمادگی رو هم حساب کردم) اولين خرداد ماهيه که دغدغهء امتحانات آخر سال رو ندارم.احساس پوچی بهم دست داده بود.الان داشتم فکر می کردم امسال بعد ۱۷ سال ،دومين ساليه که شور و هياهوی درس و مدرسه و اول مهر رو ندارم. کی باورش می شه که شادي، دختری که يک لحظه نمی تونست آروم بشينه، دختری که در يک روز هزار تا کار می کرد و باز هم وقت اضافی داشت، دختری با اون شور و نشاط با اون قدرت و توان، با اون غرور و اعتماد به نفس،الان داره دومين سال پوچی شو می گذرونه؟ عجيب اينه که اين يک سال پر از درد ،که از فکر کردن به لحظه هاش هم چندشم می شه و به نظرم سالهای سال طول کشيده، هم گذشت و تموم شد.خيلی عجيبه.اون همه سختی ،اون همه درد ،اون همه آه، توی يک کلمهء ناقابل خلاصه می شه،گذشت دختر جان گذشت. وقتی می گم درد دارم ،خاله می گه به اون روزها فکر کن که رو تخت بودی ،دو تا پا و يک دستت توی گچ بود ،اون يکی دستت که باکستر بهش بود انقدر انتی بيوتيک و خون و سرم و کوفت و زهرمار توش زده بودند که تمام رگهات خشک شده بود که صبح ها که می خواستن بيان ازت خون بگيرن از رگ گردنت می گرفتن،که ستون فقراتت شکسته بود ،که کوچکترين تکانت ريسک بود برای قطع نخاع شدن،که دنده هات شکسته بود ،که ماهها نه می تونستی سرفه کنی نه عطسه کنی نه خميازه بکشی نه نفس کامل بکشی،که روزها و شبها فقط يک حالت داشتی، که پشت کمرت و پشت پاهات و هر جاييت که با تشک تماس داشت پر شده بود از زخمهای بستر عميق که هيچ کاريش نميشد کرد چون مهمترين چيز کمرت بود،که هر چقدر مرفين و آرامبخش تو وجودت تزريق می کردن دردات قطع نمی شد،که عفونت توی خونت به قدری زياد بود که هر دکتری که آزمايش خونت رو می ديد می ترسيد که از عفونت بميری،که ......

خاله می گه به اون روزها فکر کن و ببين که الان وضعيتت نسبت به او جهنم مثل بهشت ميمونه و دردای الانت رو حس نمی کنی چون پيش اون دردها هيچه.بهش می گم خاله ،آخه وقتی به اون روزها فکر می کنم دردم اگه يکيه اون موقع می شه دو تا.فکر کردن به اون روزها حالمو بدتر می کنه.

تا حالا دلت برای يک نفر سوخته؟تا حالا از ديدن وضعيت يک آدم دلت به رحم اومده؟ که با خودت ،توی دلت بگی آخی طفلکی؟ من وقتی به وضعيتم فکر می کنم ،دلم به حال خودم می سوزه.اصلاً تو قصه ها هم همچين چيزی نديده بودم که يک نفر دلش به حال خودش بسوزه.

آره ،يک سال هم داره می شه دو سال.به همين راحتی.

اين قافلهء عمر عجب می گذرد

پر طرب که نگذشت ، ولی شکر که گذشت.بعضی قسمت های عمر هست که به هيچ عنوان يک دم اش رو هم نمی شه دريافت.ساقی جان غم فردای حريفان چيه تو می خوری ؟غم امروز خودتو بخور.اما پيش آر پياله را که شب می گذرد.نه پياله نمی خوام ،الکل جات به مذاقم سازگار نيست، به دود و دم هم حساسيت دارم اما تزريق چيز بدی به نظر نمياد.شايد معتاد تزريقی شدم.ساقی جان سرنگ و محتوياتش رو پيش آر که داره دير می شه.نه سوزن ديگه بسمه .ساقی خودت يک چيزی که نه تيزی داشته باشه نه دود ،نه مشکلات گوارشی، سراغ نداری که در عين حال آدم رو خمار کنه و مغزشو از کار بندازه؟همونو وردار بيار.

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک