دانه های ریز


+ در آرامش کمیاب این شهر نورگیر..

پرده را کنار می زند، نور صبحگاهی تمام اتاق را پر می کند، چند بار پلک می زند تا مردمک چشمانش به نور عادت کنند. باران دیشب منظره پشت پنجره را شفاف کرده است، و رنگها از هم تفکیک شده اند و تمام اجزای تصویر به صورت تکرنگ با تابش آفتاب می درخشند. پنجره را که باز می کند خنکای مطبوع هوا بر پوستش می نشیند، انگار اکسیژن هوا از همیشه بیشتر است. چند بار با نفسهای عمیق ریه هایش را از این هوا پر و خالی می کند، حالا رگهایش هم خوشرنگ و شفاف شده اند. آب گلهای گلدان را عوض می کند، هرچند جدا کردن شاخه های خشکیده و گلهایی که تا دیروز می درخشیدند اما حالا پژمرده و غم انگیزند چندان شادی بخش نیست، اما او خوب میداند همین کار گلدان را تر و تازه و شاداب می کند. حالا کنار پنجره نشسته است و آرام آرام چای می نوشد، چشمانش از آفتاب ناب پر شده اند و گوشهایش صدای شهر را می  شنوند، شهر بهاری آرام. نه از صدای دزدگیر ماشین همسایه روبرویی خبری است نه از صدای مشاجره مداوم زن و شوهر کناری. کوچه آرام است، آرام تر از هر وقت دیگری، مملو از صدای گنجشکها که انگار روی تمام درختان شهر نشسته اند. گهکاه صدای یک وسیله موتوری در این آرامش دلچسب مبپیچد و از دوردستها نزدیک می شود و به سوی دیگر در صدای پس زمینه محو می شود. حتی صدای آوازگونه پیرمردی که در عبور از کوچه، از آدمها تقاضای کمک می کند، با تمام معانی غم انگیز اجتماعی و انسانی که در پسش دارد، آزار دهنده نیست. امروز انگار همه چیز آرام و دوست داشتنی است. حالا به نقطه ای نا معلوم در شفافیت پنجره خیره شده است و به دندانش می اندیشد، دندان پوسیده ای که بارها و بارها پر شده اما هنوز آزارش می دهد، هنوز هم تصمیم آسانی نیست، کشیدنش برای همیشه...

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک